قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنٰا یُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا فَأَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ (۱۷) وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اَللّٰهُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ (۱۸) وَ جٰاءَتْ سَیّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلیٰ دَلْوَهُ قٰالَ یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (۱۹) وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کٰانُوا فِیهِ مِنَ اَلزّٰاهِدِینَ (۲۰) وَ قٰالَ اَلَّذِی اِشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (۲۱)
گفتند ای پدر ما بدرستی که رفتیم ما که اسب تازیم و تیر اندازیم و وا گذاشتیم یوسف را نزد اسباب خود پس خوردش گرگ و نیستی تو باور دارنده مر ما را و اگر چه باشیم راستگویان (۱۷) و آوردند بر زیر پیراهن او خون دروغی گفت بلکه زینت داده در نظرهای شما نفسهای شما کار بزرگی پس صبر من صبر بزرگیست و خداست یاری خواسته شده بر آنچه میستائید (۱۸) و آمدند کاروانیان پس فرستادند آبآورشان را پس فرو نهاد دلوش را بچاه گفت ای مژده این پسریست و پنهان داشتندش جهة سرمایۀ خود و خدا داناست بآنچه میکنند (۱۹) و فروختند او را ببهای اندک بچند درهم شمرده شده و بودند در آن از بیرغبتان (۲۰) و گفت آنکه خرید او را از مصر با زن خود عزیز و نیکو دار جایگاه او را شاید که فایده بدهد ما را یا بگیریم او را بجای فرزند همچنین مکنت و قوت دادیم مر یوسف را در زمین و تا بیازمودیم از تعبیر خوابها و تعبیر کتب و خدا غالب است بر کار خود و لکن بیشتر مردمان نمیدانند (۲۱)
پس به او گفتند ایشان متفقیَا أبَانَآ إنَّآ ذَهَبنَا نَستَبِق
ما به پیشی گام چون برداشتیمیوسف اندر جایگه بگذاشتیم
تا که او باشد نگهبان بر متاعغافل از آنکه بود آنجا سباع
ماند تنها گرگ او را بردریدوین ز ما باور نداری تو به دید
گرچه ما هستیم با صدق و فروغلیک میداری تو ما را بر دروغ
هست ما را حجتی روشن به دستاین است پیراهن که گرگش خورده است
پس بیاوردند پیراهن به زودکه به خونی بر دروغ آلوده بود
چون بدید آن باز دیگر شد ز هوشخون به تنش از پیرهن آمد به جوش
چون به هوش آمد بگفت اینجا کجاستعالم باقی است یا دار فناست
رفته بودم من به اقلیمی فراخبازگشتم چون در این تنگین مناخ
یوسفم اینجاست گفتندش که نیمابقی هستند آن ابناء حی
گفت چون دل نیست پیدا در وجوداز شئونات طبیعت نیست سود
آدمی را کو نباشد دل به دستتو مخوانش آدمی دیو و دد است
رو پی دل با طبیعت خو مکنجز که بر یوسف جمالی رو مکن
این ز یعقوب ای اخی بر یاد گیرهر چه جز یوسف بود بر باد گیر
چونکه دید آن پیرهن یعقوب راددید در وی نیست آثار فساد
هیچ جایی یعنی از وی پاره نیستگفت کذب است این سخن زین چاره نیست
بل شما را نفستان آراسته استاین چنین وز عقل و دانش کاسته است
کرده آسان بر شما کاری بزرگمی نهید این تهمت از جهلی به گرگ
کار من پس صبر نیکو کردن استبر خدای مستعان رو کردن است
زآنچه آن را میکنید ای دون صفتاز هلاک یوسف عالی جهت
چون شنیدند این شدند اخوان خجلپیر کنعان داد بر اندوه ، دل
روز چارم آمدندی کارواننزد آن چَه که بُدی یوسف در آن
سوی مصر ایشان ز مدین می شدندخیمه بر نزدیک آن چَه بر زدند
پس فرستادند وارد را ز راهبهر آب آوردن ایشان سوی چاه
شغل او این بود و مالک نام داشتدلو را او پس فرو در چَه گذاشت
وحی شد بر وی نشین در دلو بازپس در آن بنشست ماه ملک ناز
یافت وارد دلو را سنگین به چاهدر تعجب شد به چَه کرد او نگاه
دید اندر دلو خویش آن ماه راکرده روشن چرخ را و چاه را
گفت یَا بُشْری مدد کن در مقامیا بشارت ده مرا بر این غلام
بوده بُشری یا که نام خواجه اشیا به خود کرد این خطاب او خواجه وش
پس درآوردند یوسف را ز چاهداشتند او را نهان از اهل راه
باشد این گفتند از نقصان هوشمر متاعی بس مناسب بر فروش
حق تعالی آگه است از کارشانهم ز سرّ و مایه و مقدارشان
پس شدند اخوان خبر کآمد برونآن مهی کز مهر گردون بُد فزون
آمدند اندر میان قافلهجستجو کردند او ر ا یکدله
پس به پیش مالک او را یافتندسوی او از هر جهت بشتافتند
کاین غلام ماه رو باشد ز مادی ز ما بگریخت از فعلی خطا
گفت بفروشید اگر او را به منمیخرم بر درهمی چند از ثمن
پس به هفده درهمش بفروختندچشم از سود دو دنیا دوختند
شرط کردند آنکه زنجیرش کنندبند بر پا بهر تدبیرش کنند
تا مبادا آنکه بگریزد ز راهسوی کنعان سخت دارندش نگاه
اندر او بودند از پی رغبتانیا بر آن وجه قلیل اندر عیان
یا که بی رغبت بُدند آن قافلهاز وجوهی بر وی اندر مرحله
زآن یکی که متهم شد بر گریزوآن شود اسباب تعطیل و ستیز
پس شدند اخوان به کنعان رهسپارکاروان هم زآن مکان کردند بار
چون به قبرستان رسید آن کارواندید یوسف قبر مادر در زمان
از شتر خود را به زیر اندر فکنداز دل افغان بر کشید آن دردمند
بس شفقت های مادر یاد کردوآنچه دوران بر وی از بیداد کرد
چون موکل دیدش آمد بی سکونکرد رویش را به سیلی نیلگون
گفت بود آنها که گفتند از تو راستکه خیانت پیشه و استیزه راست
پس ببردندش به صد خواری به مصرآمد آن خورشید بازاری به مصر
خواجۀ مصر آن زمان بودی عزیزهم وزیر شاه و هم صاحب تمیز
یافت آگاهی که آمد کاروانهست واندر کارو ان ماهی چنان
پس فرستاد او به مالک تا پگاهسوی بازار آورد در روز ماه
شست مالک روی و مویش از غبارجامه ها پوشاند بر وی زرنگار
سوی شهرش برد در روز دگرشد قیامت شهر مصر از بام و در
هر کس او را دید دل تسلیم کردبر خریداریش جان تقدیم کرد
هر کس از دیدار او شد در شگفتوز تحیّر دست بر دندان گرفت
بر تماشا خلق گشتند انجمنآمدند از خانه بیرون مرد و زن
هم عزیزش شد خریدار از نظرداد بر مقدار وزنش سیم و زر
بیت خود را جنّت از دلخواه کردمشرق خور بود برج ماه کرد
بُد زلیخا جفت او در خانه اشراحت جان رونق کاشانه اش
بُرد او را بر وی از آئین سپردمر بهشتی را به حور العین سپرد
گفت او را بر نشان بر جای نیکبهر او کن جامه از دیبای نیک
پس به تکریمش زلیخا بر شتافتجایی از دل بهر او بهتر نیافت
بُردش اندر دل نشاند او را به تختکار دل ز اول نظر گردید سخت
جای یوسف طلعتان آری دل استبهر مهمان عزیز این منزل است
حیف باشد گر دهی جایش برونجای بهتر باد کو لبریز خون
تو چرا ای دل شدی زیر و زبرآمدت مهمان مشو دور از مقر
این زمان مهمان نوازی بهتر استوقت آشوبت زمان دیگر است
آمد آن مهمان غیبی در سرایتو ز خانه میروی بیرون کجای
یار آمد وقت مهمان داری استنوبت دلداری و غمخواری است
یار آمد خانه پردازی خوش استسر به پایش هِشته، جانبازی خوش است
می بیارا بهر او کاشانه رازآن برون کن محرم و بیگانه را
راهش از مژگان و مو جاروب کنآنچه شایسته است با محبوب کن
کمترین آنکه تو پیشش لا شویقطره بر دریا دهی، دریا شوی
کار آمد خدمت دردانه کنگیسوانش از ریشۀ دل شانه کن
أکْرِمِی مَثْوَاه را می کن تمیزدار نیکو جای مهمان عزیز
گفت مر زن را عزیز پر خردما ورا گیریم بر جای ولد
شاید از وی نفع باشد بهر مایا بود فرزند ما در شهر ما
زآنکه ایشان را نبُد فرزند هیچبُد عقیم او یا که عنّین در بسیج
همچنین کردیم بر وی مهربانما عزیز مصر را بر رایگان
جای دادیمش در آن ایوان و گاهیا که دادیمش نجات از بند و چاه
واقف اندر ارض مصرش ساختیممهرش اندر قلبها انداختیم
هم به وی آموختیم آدابهامعنی و تعبیر جمله خوابها
حاصل اینها بهر آن کردیم مامستعدان را شود تا رهنما
حق بود غالب به امر خویشتننیست کس را حد نطق و دم زدن
بوده یا بر امر یوسف غالب اوهیچ جز بر مشیّتش ننموده رو
این بدیهی نزد اهل معنی استهم ز تحقیق و بیان مستغنی است
پس بدیهی باشد اینکه آفتابهست روشن یا که دارد ضوء و تاب
اکثری لیکن نی اند آگه بر آنکه چه باشد حکمت از وضع جهان