گنج

۶- آیات ۱۵ تا ۱۶

۱۸ بیت

فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (۱۵) وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ (۱۶)

پس چون بردند او را و اتفاق کردند که اندازندش در قعر چاه و وحی کردیم بسوی یوسف که هر آینه آگاه کنی ایشان را بکارشان این و ایشان ندانند که تو یوسفی (۱۵) و آمدند نزد پدر خود شبانگاه گریه می‌کردند (۱۶)

گشت چون یعقوب باز اندر وثاقدید در هر گوشه نقش الفراق
شهر و کوه یکجا پر از اندوه و غمبر زمین از آسمان بارد الم
میشنید از چوب و سنگ آواز هجرگشت در بیت الحزن دمساز هجر
در خیال یوسف نوباوه شدکو ز چشم پاک بینش یاوه شد
باز بشنو حال آن گمگشته راچو از پدر شد او به ناکامی جدا
اوفتاد اندر کف خونخوار چندبرفکندندش ز دوش از ناپسند
می دواندندش به سیلی ها به راهنیلگون کردند آن روی چو ماه
سوی هر یک میدوید او چاره جومر طپانچه می زدش بر فرق و رو
که مدد زآن مهر و مه جو ای غلامکه تو را کردند سجده در منام
گفت گر دارید با من این حسدبر پدر نبود روا جور از ولد
رحم بر یعقوب پیغمبر کنیدوز خدا اندیشه وز محشر کنید
با شما چون آید اندر انتقامکز چه خستید آن دل آیینه فام
آن پدر را کو پیمبر بود و پیرتیره گردید از بد اندیشی ضمیر
باطنی کز مهر و مه روشن تر استهر غبار آلوده کرد او کافر است
آن تظلّمها تمام افسانه بودبا برادر حقدشان بر می فزود
خواستند او را کُشند از قهر و کینگفت شمعون قصد ما بُد غیر از این
همچنین بر قصد خود بایست بودافکنیدش در میان چاه زود
نیک تر دیدند این وجه از وجوهاین است شرح وَأجمَعُواْ أن یَجعَلُوُه

« افکندن برادران یوسف(ع) را به چاه »

متفق گشتند یعنی کینه خواهکافکنند آن ماه معنی را به چاه
گفت یوسف حسبی االله ای خدامن سپردم بر تو خود را در بلا
پس بگفتندش برون کن پیرهنگفت یوسف مرده هم خواهد کفن
گر بمانم ستر عورت شایدمور بمیرم هم کفن می بایدم
باز گفتندش که مهر و مه ز دوربر تو پوشانند پیراهن ز نور
پس درآوردند با قهر از تنشتا به گرگ آیت بود پیراهنش
پس رسن بستن بر بازوی اودر میان چاه بردندش فرو
پس بریدند آن رسن در نیمه راهاوفتاد او از وسط در قعر چاه
جمله گشت از زندگانی ناامیدشد به جبریل امر از رب مجید
که بگیر این بندة آزاده رادل به طوفان بلاء بنهاده را
در زمان از سدره پر زد جبرئیلبرگرفتش در هوا ز امر جلیل
رفته بود از هوش آن ماه تمامروی سنگی دادش آهسته مقام
امر شد کز جامه های جنّتشپوشد اندر تن امین حضرتش
از بهشت آرد ز بهر او طعامهم جراحاتش نماید التیام
گفت چون آید به هوش آن دلنوازمر ورا بنواز و یاری کن تو باز
گو تو را ما بهر تاج و بهر گاهآفریدستیم نی از بهر چاه
شو تو بر شکل پدر بر وی عیانتا تسلّی یابدش یک لحظه جان
جبرئیلش سر به زانو برگرفتچون به هوش آمد بسی کرد او شگفت
بر گمانش آنکه مهر اندیش اوآمده است از بهر یاری پیش او
کرد بنیاد شکایت با پدرآنچه ز اخوان مر ورا آمد به سر
پشت و پهلو که جراحت گشته بودبر امین حق تعالی می نمود
ناله می کرد از غمش روح الامینبر صدا و شکل یعقوب حزین
اندکی چون یافت تسکین حال اوپس به شکلی خوش بر او بنمود رو
گفت نی یعقوبم ای غم دیده منبلکه جبریلم امین ذوالمنن
آمدم کز خوف و غم برهانمتوز خطرها مطمئن گردانمت
حق سلامت می رساند ای همامگویدت غمگین مباش از جور عام
یافت خواهی در جهان از دادگرعلم و شاهی و نبوّت سر به سر
گفت زآن کردیم وحی آن دم به ویاز زبان جبرئیل نیک پی
که تو خواهی کرد اخوان را خبرزآنچه آوردندت از خواری به سر
وآنگهی باشند ایشان بی شعورهیچ نشناسندت اعنی در حضور
سوی او رفتند چو از قحط عجیبشرح آن را با تو گویم عن قریب
خواست چون بر سدره پرّد جبرئیلباز فرمان آمد از رب جلیل
که بمان روزی دو با یوسف به چاههمدم او باش در بیگاه و گاه
تا ز دیدارت دلش خرم شودفارغ از اندوه و درد و غم شود
می نرفتند آن شب استمکارگانسوی کنعان بهر تعطیل زمان
رفت شمعون نیمه شب نزدیک چاهتا بپرسد حال او بی اشتباه
گفت ای کز زخم هجر آزرده ایچیست حالت، زنده ای یا مرده ای
کیستی؟ گفت ای که پرسی حال منگفت، شمعون ای غریب ممتحن
گفت چون باشد تو گو حال کسیکاوفتاده است او بدینسان محبسی
نه بود روی زمین از زندگاننه به زیر از رفتگان زین خاکدان
بیکس و تنها غریب و خسته حالهمچو مرغی کش شکسته پر و بال
گشت شمعون زآن سخنها بی قرارگریه ور شد همچو ابر نوبهار
بانگش اخوان چون شنیدند از قصورآمدند از چَه ببردندش به دور
صبح چون شد باز آن پیراهنشمی بیالودند بر خون از فنش
سوی کنعان پس روان از ره شدندبی خبر از یوسف و از چه شدند
بشنو از یعقوب غم پرورده بازتا چه آمد نقش او بر پرده باز
شام چون شد دید فرزندان اوباز ناگشتند شد در جستجو
گشت با دنیا برون از شهر سختزار و نالان تا به پای آن درخت
که مسمّٰی گشته بود او بر وداعآن شب آنجا ماند با سوز و صُداع
نه ز سویی شد هویدا روی دوستنه شنید او از نسیمی بوی دوست
دیده باشی گر شبی را در فراقتا سحر با انتظار و اشتیاق
حال هجران دیده را دانی تمامکه کند چون شب سحر یا روز شام
چون نشیند رفته از زانو دگرچونکه برخیزد فُتد بر رو دگر
خواهد از دل گر برآرد هیچ آهندهد انبوه غمش در سینه راه
خواهد ار گرید دل آید سوی چشمراه اشکش بندد اندر جوی چشم
چون صدایی آیدش ناگه به گوشتن ز جنبش باز ماند سر ز هوش
تا مگر کآمد ز ره آن دلنوازیا که خود پیکی رسید از یار باز
چشم و گوش از کار افتد ناگزیرموی ها بر تن شود شمشیر و تیر
وقت و ایّام ارچه باشد در گذارنگذرد زو ماندنش بر یک قرار
من فراوان دیده ام این روز و شبگر تو آن نادیده ای ذاک العجب
بوده جانم در فراقی سالهامو به مو میدانم آن احوالها
مجملی بود اینکه گفتم با تو منزخم دل باشد نه چون ناسور تن
بود یعقوب این چنین تا صبحگاهآن چنان صبحی که روزش بُد سیاه
صبح دانی چون شود شام عشیقگشته ای گر هیچ در دریا غریق
گرچه آن از حال هجران اندکی استوز هزاران درد و اندوهش یکی است
عاشق اینسان میکند صبح از امیدکآید از دلدار او پیک و نوید
صبح چون گردد رسد بر وی خبرکه بخورد آن جانِ جان را جانور
حال عاشق در نگر تا چون بوداین بیان هل کز بیان بیرون بود
آن چنان صبحی مباد از بهر کسقوّة پیغمبری بایست و بس
صبح یعقوب از افق اینسان دمیدناگهان از دور شد گردی پدید
گفت با دنیا همانا جان مندر تن آمد نیک بین در انجمن
گفت آری لیک با ایشان به راهنیست یوسف بی ز شاهند این سپاه
آمدند ایشان به نزدیک پدرجامه بر تن کرده چاک از رهگذر
ناله ها از مکر و فن بر ساختندبا پدر هم نرد بر کج باختند
از فغانِ وا اخا، وا یوسفارفت یعقوب از خود افتاد او ز پا
آمدندش چون به سر دیدند پسرفته روحش نیست هیچ او را نفس
پس ببردندش به سوی خانه زودتا به روز دیگر او بی هوش بود
چون به هوش آمد بگفت ای دون کجاستیوسف من چون شدش، کز من جداست
باز رفت از هوش تا نزدیک شامچون به هوش آمد ز یوسف برد نام
گفت اخوان را چه شد فرزند منروح من، ریحان من، دلبند من