گنج

۱۳- آیه ۳۶

۲۳ بیت

وَ دَخَلَ مَعَهُ اَلسِّجْنَ فَتَیٰانِ قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قٰالَ اَلْآخَرُ إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ اَلطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (۳۶)

و در رفتند با او در زندان دو جوان گفت یکی از ایشان بدرستی که من دیدم در خواب که می‌فشردم شراب را و گفت آن دیگری بدرستی که من دیدم خود را که برداشته بودم بر زبر سر خود نایی که می‌خورد مرغی از آن آگاه کن ما را بتعبیرش بدرستی که می‌بینم تو را از نیکوکاران (۳۶)

« بردن یوسف(ع) را به زندان »

چون به زندانش ببردند آن زمانگشت داخل نیز با وی دو جوان
وآن دو یک ساقی و یک طباخ شاهکه بر ایشان نسبتی بود از گناه
یکدگر را کرده بودند آن دو تنمتهم در نزد ریّان از فتن
گفته بُد ساقی به ریّان در مقامکه مخور چون زهرناک است این طعام
گفت طباخ او به خمرت کرده زهرکت برد از زندگانی حظّ و بهر
گفت با ساقی ملک کاین جام میتو بخور خود، در همان دم خورد وی
گفت هم طباخ را خور زین طعاماو نخورد از طبخ و ثابت شد کلام
هر دو را پس حکم بر زندان نمودمتهم را چاره از زندان نبود
یوسف از زندانیان ز اقبالشانبس تفقد مینمود از حالشان
جامۀ بدریده شان میدوختیعلم و دین بر جمله می آموختی
می نمودی مر مریضان را علاجمی فزودی گاهشان بر ابتهاج
عامل زندان بپرسیدش که توکیستی ای ماه روی نیک خو
گفت من یوسف پسر زاده خلیلابن یعقوب ابن اسحاق نبیل
گفت عامل، گر توانستم تو راای پیمبر زاده میکردم رها
لیک تقصیری کنون در خدمتتمی نخواهم کرد بهر رفعتت
می نشستی روزها در پیش ویگشته بود اندر ارادت خویش وی
زآن دو زندانی یکی گفت از خطاببوستانی دیده ام من خوش به خواب
بودم اندر زیر تاکی با طربکه سه خوشه بود بر وی از عنب
بود جام پادشه در دست منمیفشردم در وی انگور آن زمن
گفت آن دیگر که دیدم من به خواببودم اندر مطبخ شه کامیاب
حمل کردم فوق رأس خویش نانکه سه سفره پُر ز نان میبود آن
می بخوردندی از آنها مرغهاکه بُدند از فوق رأسم در هوا
ده خبر ما را تو از تعبیر اینچون تو را بینیم ما از محسنین