۱۴- آیه ۹۸
فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِیمانُها إِلاّ قَوْمَ یُونُسَ لَمّا آمَنُوا کَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ اَلْخِزْیِ فِی اَلْحَیاةِ اَلدُّنْیا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلی حِینٍ (۹۸)
پس چرا نبود قریه که ایمان آورده باشد پس نفعی کرده باشد آن را ایمانش مگر قوم یونس چون گرویدند دفع کردیم از ایشان عذاب رسوایی را در زندگی دنیا و برخوردار کردیم ایشان را تا وقتی (۹۸)
پس نبودند اهل آن قریه چراکآورند ایمان ز پیش از ابتلا
پس رسان د سود آن ایمانشانتا شود رفع آن عذاب از جانشان
قوم یونس لیک ایمان ز اضطراببر حق آوردند و شد رفع عذاب
ما بلاء را زآن گُره برداشتیمدر جهانشان تا اجل بگذاشتیم
می نبودند اعنی اهل قریه هاکه به هنگام نزول هر بلا
منتفع گردند ز ایمان و ایابجز که قوم یونس آن وقت عذاب
بود آن ایمانشان از اختیاروز خلوص دل نه جبر و اضطرار
گشت لازم چونکه پیش آمد کلامقصۀ یونس بیان سازم قیام
« قصۀ حضرت یونس علیه السلام »
داد دعوت حق بر اهل موصلشکس نشد بر دعوت حق موصلش
خواند مردم را به حق در سالهاجز دو تن کردند باقی زو اِبا
یافت آزار او ز قوم از هر طریقپس شکایت کرد بر حق زآن فریق
که ندانستند قول من به راستگر فرستی نقمت ایشان را سزاست
حق تعالی گفت کن اخبارشانبر عذابی سخت در انذارشان
گو بر ایشان کآید از بعد سه روزبر شما از حق بلائی خانه سوز
این سه روز از حق شما را مهلت استزآن سپس نازل عذاب و نقمت است
یونس ایشان را خبر داد آن زمانخود شد اندر رخنۀ کوهی نهان
روز سیّم کآمد آن مهلت به سرشد به مالک امر کز دوزخ شرر
کن روان قدر شعیری سویشانتا بسوزد جمله شهر و کویشان
ناگهان دیدند اهل موصل آنتیره ابری پُر شرار و پُر دخان
آمد و بگرفت یکجا شهر و کویخانه سوز و خشمناک و شعله خوی
میجهد زو دم به دم برق سیاهآتش از وی چون مطر ریزد به راه
دارد اندر دل تو گویی کینه هاشد نفسها بند اندر سینه ها
دود نارش از سیاهی در شتاببام و در را کرد چون پرّ غراب
زهره ها شد ز اضطراب و وحشت آباز پی یونس دویدند از شتاب
زآنکه دانستند او گفته است راستوعده اش شد صدق و مبعوث از خداست
هر کجا گشتند اندر شهر و کویکس نبرد از وی پی اندر جستجوی
چاره جستند از بزرگ خویش چندزآنکه مردی بُد او بس هوشمند
گفت یونس گرچه او پیغمبر استرأفتش نی چون خدای اکبر است
نیست گر یونس، خدای ما و اوهست حاضر بی ز جهد و جستجو
جمله ایمان آورید از جان و دلپس بخوانیدش به زاری متصل
مهربانتر او به خلق از مادر استاین مثل بُد رأفت حق دیگر است
پس شدند ایشان به صحراء انجمنپا برهنه، خاک بر سر، مرد و زن
برکشیدند از جگر آوازهابود با حق هر دلی را رازها
کای خدا ما مجرمان بودیم و پستنک به یونس مؤمنیم از هر چه هست
نیست یونس کآوریم ایمان به ویمی شوی غایب تو هیچ از بنده کی
گر ببخشی ور که نی، ما بنده ایماز وجود و بود خود شرمنده ایم
گفته ای تو بنده را شادش کنیدهم خرید از مال و آزادش کنید
نک تو خود این بندگان را شاد کنبین اسیر و زارمان، آزاد کن
گفته ای کافتاده را گیرید دستما کنون افتاده ایم اینگونه پست
گفته ای خود هر که کرده است او ستمبر شما ، زو بگذرید از بیش و کم
ما ستم بر خویش افزون کرده ایمنک به درگاه تو روی آورده ایم
گفته ای خود سائل و درمانده رارد نسازید از در جود و عطا
ما کنون اندر جنابت سائلیمخود به ناداری و فقدان قائلیم
بر یتیمان گفته ای نارید خشماین یتیمان بر عطاء دارند چشم
گفته ای دارید مهمان را عزیزما به مهمان آمدیم از بی تمیز
گفته ای بدهید مجرم را پناهما تو را نک در پناهیم ای اِله
پس درآمد زآن فغان و زآن خروشبحر رحمت بر گنهکاران به جوش
نفخۀ رحمت وزید از یادهابر پراکند ابرها را بادها
خارها گردید گل در بوستانکارها هم بر مراد دوستان
صادر از دیوان رحمت شد براتآن گُره را بر فلاح و بر نجات
یونس آمد پس برون آن دم ز کوهتا خبر گیرد ز حال آن گروه
مطلع گردید چون از کل حالگشت غالب بر وی اندوه و ملال
گفت دادم وعده ایشان را به قهرکاذبم خوانند اگر رفتم به شهر
پس بدون اذن حق رفت از بلدروی بر صحراء نهاد آن معتمد
ترک اولی بود آن دلخواهی اشحق فکند اندر دهانِ ماهی اش
شرح آن را بعد از این گویم چه بودچون به سورة انبیاء یابم ورود
گشت چون در اربعینی ممتحنماهی اش افکند بیرون از دهن
بوده میگویند این معراج اوکز فناء هِشتند بر سر تاج او
گر چنین باشد هم ای جان دور نیستجز بدین ویران ما معمور نیست
چو از دهن ماهی فکندش بر کناربس ضعیف و خسته و زار و نزار
رُست ز امر حق درختی از کدوتا که باشد سایبانی بهر او
میشی از کوه آمدی هر شب به زیرمر ورا از امر حق می داد شیر
تا که قوّت یافت گفتش پس خدایتا رود در قوم و باشد رهنمای
خشک گردید آن کدو بر ناگهانیونس از آن گشت غمگین آن زمان
حق مر او را گفت تو غمگین شدیزین کدو که هفته ای با او بُدی
چون نگشتی تنگدل در امتحانبر نفوس صد هزار از مردمان
که دعاء کردی بر ایشان در هلاکواندر آن هیچت نبود اندوه و باک
شو روان نک سوی قومی ارجمندکه به صدق ایمان تمام آورده اند
پس روان گشت او به سوی شهر خویشدید اندر ره شبانی را به پیش
آن شبان پرسید او را کای فتیکیستی؟ گفتا منم ابن متی
گشت خوشحال آن شبان گفتا تمامقوم مشتاق تو اند ای نیک نام
مژده پس برد آن شبان بر اهل شهرکآمد آن بر لطف کز ما شد به قهر
خلق بیرون شد به استقبال اوحق به ظاهر برفزود اجلال او