شمارهٔ ۵۷
در انجمن به خرام آمدی و رو بستیسخن به پرده سرودی و لب فرو بستی
حدیثِ حُسن تو هر کس به یک زبانی گفتطلسم دلبری خود به گفتوگو بستی
هوای عشق به دریادلی توان بستنسزد ز گریه مرا گر به دیده جو بستی
دلم به کشورِ حُسن تو شد به صیدِ نظررهِ برون شدن از خال و خط بر او بستی
نزاع زاهد و صوفی به انتزاع تو بودکه نفس خود همه بر خار و گل نکو بستی