گنج

شمارهٔ ۵۶

۷ بیت
گر عناصر سرگران کردند با من نوبتیترک تن گویم کز ایشانم نباشد منتی
روضه کو خاک آدم را بباد از دانه دادشایم آتش را گرش آبی نهم یا عزتی
گفت دانائی چه سنگی قدرش از لعلست بیشگفتم آنکش مهر قدر افزا بتابد ساعتی
فقر و شاهی هر دو در بازار عشق افسانه استچیست رطل آنجا که دریا را نباشد قیمتی
کیش عشق از آن گزیدم تاکرام الکاتبیندر قلم نارند نامم را بجرم و طاعتی
بندگیرا بر خداوندی نیاری سر فرودآوری بر کف اگر دامان عالی همتی
بی‌نشانی یک نشانست ار که داری خوی عشقنیست عاشق آنکی آید در نشان و نسبتی