شمارهٔ ۴۱
گویند که من بر کف در راه تو سر دارماز سر بسرت گر خود عمریست خبر دارم
عرض س و جان کردن باشد عجب از عاشقهست از سر و ننگ آن خاکی که بسر دارم
هیچ از دهنت رمزی با کس نتوانم گفتبا آنکه بهر موئی تقریر دیگر دارم
اندست که میبودم بر گردن و گیسویتهجر تو چنانم کرد کاکنون بکمر دارم
طوفانی بحر عشق من دانم و دل زیرااز موج غمت هر دم صد زیر و زبر دارم
هرگز نشوم دیگر پا بند قیامتهاتا قامت و رفتارت در مد نظر دارم
لعل لب نوشینت آمد بسخن یادماین شیوه شیرین راز آن تنگ شکر دارم
من دلق ریائی را در میکدهها شستمسودای تصوف را ب دامن تر دارم
بالای بلندت کرد چندانکه زمین گیرمزان شاخ صنوبر باز امید ثمر دارم
اندیشه آغوشت میکرد صفی وقتیسودای جوانی را پیرانه به سر دارم