گنج

شمارهٔ ۳۸

۱۴ بیت
مگر بهر سفر برسته محمل باز جانامکه از تن می‌رود دنبال آن محمل نشین جانم
مکن بر من ملامت گر ز چشم موج خون خیزدکه اندر بحر هجرانست هر دم خوف طوفانم
عجب نبود اگر پیراهن طاقت قبا گرددبود هر لحظه چون بر دست انبوهی گریبانم
امان ندهد مرا غم آنقدر کز دل کشم آهیمجال از چشم سوزن تنگتر گردیده می‌دانم
مگر می‌رفتش از خاطر هوای ماه کنعانیچنین می‌دید در بین‌الحزن گر پیر کنعانم
شب اندر خواب می‌گفتم سخن با زلف مشکینشسیه‌روزیست تعبیرش که مو بر مو پریشانم
ندادم هیچ مجنونی سراغ از خیمه لیلیفزون گشت ار چه گام اندر ره از ریگ بیابانم
از آن خال سیه خاطر نشد ز اندیشه‌ام خالیکه ه‌ندوی خود آئین خواهد از کف برد ایمانم
خط نو رسته باشد بر کمال حسن او آیتخوش از بستان روح افزایش آید بوی ریحانم
کجا من ترک می‌گویم که هوشم می‌رود از سریکی کاید بگوش از کوی عشق آواز مستانم
خرابی از خراباتی شدن می‌گفت و می‌دیدمکه از سر رفته رفته می‌رود سودای سامانم
بیادم یاد او نگذاشت حرفی ور گهر خواهیبدامن بر چو گردد موج زن دریای عمانم
خموشی شرط عشق آمد نه من گویم که در مستیندانم کیست می‌گوید سخن زین رمز حیرانم
صفی را عشق و رندی سرنوشت افتاد در قسمتچه باک ار بی‌نمازی گوید آلوده است دامانم