شمارهٔ ۱
سوگند خوردهایم بموی تو بارهاتا بگذریم در غمت از اختیارها
گفتم که دل بزلف تو گیرد مگر قرارزان بیخبر که داده بیاد او قرارها
داند کسی که روزش از آن طره گشته شامبر عاشقان گذشته چسان روزگارها
گیرم مگر که دامنت اندر رهی بکفچون خاک شدن نشیمن من رهگذارها
شرم آیدم بجان تو کائی مرا بسربینی چه کرد عشق تو با جان نثارها
شاید یک اَرزِ حال غریبی کنی سراغکز عشق تست در بدراندر دیارها
ز آغاز عمر پیشه من بود درد و غمتا چون بود زعشق تو انجام کارها
تا رو نهادم از غم عشقت بکوه و دشتشستی زروی سیل سر شکم غبارها
چون میزدم بوادی سرگشتگی قدمیارا نبود سرکشی از زخم خارها
در سوزش فراق تو هر شام تا سحربد موی بر تنم همه چون نیش مارها
بیرون دلی ز حلقه زلفت یکی کجاستکاری بدام و بندیش آسان بتارها
مانا بوعده تو هنوزم امیدوارچشم ار چه شد سفید همی ز انتظارها
آنکس که شد زنرگس مستت غرابه نوشمینشکند ز ساغر و جامش خمارها
خط بر دمید گرد رخت یا کشیدهاندبر باغ گل ز سبزه ریحان حصارها
با طلعت تو فارغم از باغ و گل که هستشرمنده پیش روی بدیعت بهارها
رفت آنچه بود جز غم روی تو در نظرما را بس است یاد تو از یادگارها
داند کمال شعر کجا هر مکدریشعر صفی است آیت صفوت شعارها