گنج

شمارهٔ ۷

۳۲ بیت
چون موج زن شد در ازل دریای ذات‌ذوالکرمشد چارده گوهر عیان زان بحر هر یک عین یم
می‌خواست شاه ذو صفت ظاهر کمال سلطنتآن بحر ژرف از مکرمت در جنبش آمد لاجرم
آن در بحر اصطفی یعنی نبی مصطفیهشت از حجاب اختفی در محفل خلوت قدم
سلطان ذات اقدمش بهر وجود مقدشفرمود آندم در دمش خلق آنچه هست از بیش و کم
این آفرینش مو بمو باشد زکوه حسن اویعنی تصدق کرد هو بروی دو عالم را زنم
از حق بیان طاوها وارد بموی مصطفیوز رب حدیث والضحی یعنی بروی او قسم
حسنش ز حق مرآت حق ذاتش دلیل ذات حقنازل بر او آیات حق در وصف شاه محتشم
دارای ملک جان و دل جان جهان سلطان دلدرد و غمش درمان دل آن مرتضای ذوالکرم
شاهنشه جان آفرین دلدل سوار دشت کینختم رسل را جانشین فخر بشر را ابن عم
زهرای اطهرا جان هوجان عالی جانان هوآب رخ مردان هو بنت نبی فخر امم
سال حیات جسم وی شد هم عدد با اسم حیاحیا ز جودش کل شئی هم از اخص هم از اعم
آن مجتبای پاک فن مسموم اهل کین حسنذات خدای ذوالمنن ثابت ز ذاتش تام و نم
معبود اهل دل حسین المصطفی را نور عینمولای خلق عالمین شاهشه عالی همم
زین‌العباد آن شیر حق منّت‌کش زنجیر حقحق پیر او اومیر حق با حق وجودش جمله ضم
آن باقر علم لدن نخل بقا را بیخ و بنحرفی ز علمش قول کن رشحی ز جودش هفت یم
جعفر شه صادق لقب مجموعه علم و ادبکاندر رواج دین رب آمد بحق ثابت قدم
موسی بن جعفر بحر هو آنخسرو فرخنده خوکاندر پی تعظیم او پشت فلک گردیده خم
فرزند موسی شاه دین شمس ولایت ماه دینروشن زرایش راه دین هشتم امام پاک دم
شاه جواد آن جان جان دلدار دل جانان جاندر ملک جان سلطان جان بحر سخاکان کرم
سلطان دریا دل تقی میزان مسعود وشقیحبش دلیل متقی فخر عرب میر عجم
آن عسکری شاه اجل علام غیب لم یزلکز وصف نامش در ازل بشکافت از هیبت قلم
مهدی شه قیوم حی دیان دین دیموم حیقطب زمان معصوم حی آن خالق نور و ظلم
این دور در بود وجود او مرکز جود وجوداو اصل مقصود وجود او وجه خلاق العدم
فعل و صفاتش در نما فعل و صفات کبریااسماء ذات ذوالعلا شد بهر او اسم و علم
یک قول آن کامل فنون شد موجود کونین چونبر آند و حرف کاف و نون برداشت لعل لب زهم
تخم نبوت را ثمر بحر ولایت را گهروجه حقیقت را بصر دیر هویت را صنم
در وصف ذاتش مصطفی چون گفت لااحصی ثناگوید چه هر گیج و گدا اوصاف شاه محتشم
باز آمدم اندر ثنا گیرم ز سر مدح رضاآن جان جان اولیا سلطان فیاض النعم
آن بوالحسن فرد صمد موسی بن جعفر را ولدکز نقش شیر آرد اسد چون بر دهد فرمان بدم
جاری چو گشت از قدرتش نطفم کنون در حضرتشاز جان سرایم مدحتش تا می‌توان دمبدم
شاهی که در ذات وصفت پاکست از وصف و سمتهم از حدود و از جهت هم از حدوث و از قدم
حق را ظهور بر حق او هم مظهر حق هم حق اومصداق ذات مطلق او اندر عیان و در کتم