گنج

شمارهٔ ۵

۷۱ بیت
دمی به عمر نبودم از این خیال آزادکه شد چگونه ستم بر حسین ز ابن زیاد
مخدرات پیمبر شکسته حال و اسیربنی‌امیه بعنف غلط امیر عباد
عجب نباشد از اینم که جای پیغمبرعمر نشیند و نارد ز فضل حیدر یاد
نه ز اینکه ارث مسلمان رسد به بیگانهابا وجود دو فرزند و دختر و داماد
نه ار ثقیفه عجب باشد نه از شوراءکه از میانه شش تن که اولی از آحاد
و حال آنکه نمی‌بود مختفی بر کسکه چون علی نه در امکان بود نه در ایجاد
بجاست گر نشود باورم که آل رسولشوند در بدر از کینه عدو ببلاد
خصوص آنکه حق اندر شئون ذوالقربانمود امر باسلامیان بمهرو وداد
مگر نبود در آنروزگار یک مسلمکه گوید از چه کنید این ستم بر اهل رشاد
بشصت یا که بصد سال سب و لعل علیشود بمسجد و منبر بجای هر اوراد
بباقر و پسرش نسبت نصارائیدهند و معتقد خلق گردد این اسناد
یکی نگفت که آینها شد از چه راه یقینچه اعتماد بقول عوام و اهل فساد
یکی نگفت که ار جوفه است غیر شیاعبود شیاع شهود ثقات نیک نهاد
بزاید اینکه مرا بود از این امور عجببدل نمودمی از جزء جزئش استبعاد
عجبتر از همه آنها که در کتب شده ضبطبذم اهل تصوف ز اهل علم و سواد
قبایحی که ندارد وقوع در عالممعایبی که از آن دارد انفعال جماد
چه جای آنکه بود عارفی بر آن آئینچه جای آنکه کند عاقلی بدان ارشاد
بنا گه آمدم این امتحان که تا دانمنباشد ایچ عجب در جهان کون و فساد
نفوس چند که خواهند مردمان دانندصدیقشان بخبرها و در علوم عماد
پی مذمت و قدح صفی بهر محفلدروغ چند بهم بافتند فکرت زاد
رسیده گفتند اینها باشتهار و شیاعنو گو شیاع چرا گشت قول هر قواد
مگر شیاع نکردند حاسدان که علینه بر نمازش هست اعتقاد و نی بمعاد
کجا شنیده که از وی کلام نامشروعجز اینکه قول عوام است و صحبت حساد
یکی بگفت که بدعت چسان نهد در دینکسی که هست در اسلام قبله اوتاد
اگر که علت این جمله خواهی از تحقیقباسم دین پی دنیا شدن باستبداد
بقتل زاده زهرا کسی کند اقدامکه حب دنیا زو برده نور استعداد
بهر زمان که نهد کس بحب دنیا دلحسین وین خود او کشته باشد از الحاد
یکیست مایه و ماخذ اصول رسم و روشبود بشرک و شرور ار چه شمر جز شدّاد
بمیل خاطر دیوان دین تبه گویندجفا باهل حقیقت ددان دیو نژاد
بقتل سبط پیمبر گهی بود خرسندبقصد گوشه‌نشینان گهی شود دلشاد
خدای نسبت قتل پیمبران به یهودخود از چه تعقل کن ار توئی نقاد
نکشته بود نبیئی یهود عهد رسولجز آنکه کردند آن کشته‌های قبل حصاد
طمع بود جهه قتل انبیاء و رسلحسد بود سبب سب حیدر و اولاد
زند به شاه ولایت بدوره ضربتکند به پیر طریقت بنوبتی بیداد
وگرنه سب کسی را چرا کنند که بودیگانه شخص جهان و نخست مرد جهاد
همیشه حرص و طمع بوده رهزن اشخاصهماره بخل و حسد بوده آفت افراد
فضول نفس کجا می‌کند بترک حدیثکه گشته است بلذات دنیوی معتاد
بهانه بود که عثمان شهید گشته بظلمکشندگان ورا می‌کند علی امداد
گر او نبود محرک یقتل ذوالنورینچرا نمود از و اهل فته استمداد
چنین کنند هم ایراد بر صفی جهالکه پیروان و را از چه نیست رو بسداد
گر او نبود بر افعال آنکسان راضیمرید فعل خطا چون کند بضد مراد
بیاد نارد کاندر زمان ختم رسلز صد هزار یکی بوذراست یا مقداد
ز مابقی نتوان کرد نفی ملت و دیننه لازمست که باشند جمله از زهاد
ز نسل حیدر و زهرا بهر زمان اندککنند حفظ مقامات و رتبه اجداد
خطاست نفی سیادت نمودن از ایشانکه گفته است خود اولاد ماست چون اکباد
در این زمان پی‌نسخ کتاب و دین حنیفزهر گروه بود خود زیاده از تعداد
کسی بهیچ نگوید ز کافری غیبتکسی بهیچ نگیرد ز فاسفی ایراد
بود شریعت و اسلام بهر سب خواصنه بهر آنکه شود ملک معرفت‌آباد
شوند منکر تفسیر او ز بخل چنانکشدند منکر قرآن و قائلش ز عناد
که نیست این ز محمد بود ز حبر و یساردو اعجمی که نمی‌داشتند تازی یاد
خدای گوید کای احمق این سخن تازیستعجم ندارد از آن ربط تا کند انشاد
بیا ببین که صفی قلزمی است پهناوربهر حدیث و هر آیت بیان کند هفتاد
یکی از آن همه تفسیر اوست که آنبرون چو گوهری از بحر بیکران افتاد
هنوز هست هزاران گهر در این مخزنکه باب دانش او را خدا بکس نگشاد
اگر که نیست ترا باور این بیا و ببینکه نور علم چسان تا بدت بصدر و فوآد
کسی که نبودش این ذوق نگرود بصفیتو حلق خود مدران هیچ واعظ از فریاد
ملامت تو بر اهل یقین بدان ماندکه باز کوبند از پنبه آتشین فولاد
نموده صوفی بازار خویش را ویراندگر نیاید بر یاد او رواج و کساد
نه هیچ در غم محراب و منبر است فقیرنه آنکه بوسه بدستش دهند در اعیاد
نه مانده است ز مصر وجود او یک خشتتو بر خلیفه‌گذار آنچه هست در بغداد
نه از کسی طمع ملک و مال و رشوه کندنه بر تجری و تکفیر خالق استشهاد
ز علم بیخبران چون شنیدی از تحقیقز جهل بیخردان نیز بشنو از اشهاد
ز مردان غلطکار بی‌اصول که هیچزکودکی نه پدر دیده‌اند و نه استاد
شده به مدرسه اما نه بهر خواندن درسشده بخانقه اما نه بهر استرشاد
ببزم اهل طریقت موحد و حق جوبجمع اهل طبیعت قدح کش و نراد
بسلک فقر شدند از ره هوس داخلولی چه سود که آتش نبودشان به رماد
ز قصد خویش ندیدند حاصلی جز آنکشدند منهی از هر خلاف و هر افساد
نداشتند بمنظور حق سفره و نانکه دارد آن بنظر دزد و رهزن و جلاد
بقدح پیر طریقت بذم اهل طریقبسی نمودند اقوال ناسزا بنیاد
ولیک بیخبر از آنکه خود معرف خودبعیب گشته به نزدیک هر بخیل و جواد
کنیم ختم سخن بر نبی ز حق صلواتدگر بحیدر و اولاد و عترت و امجاد