گنج

بخش ۸۷ - الخرقه

۳۰ بیت
تو را گر هست ذوقی از تصوفبیان خرقه بشنو بی‌تکلف
مرید صاف دل چون گشت داخلبزی شیخ صاحب دلق کامل
چو کرد از باطن شیخ اقتباسیبر او پوشند از تقوی لباسی
مرا آنرا خرقه تجرید خوانندبری ز آلایش تقلید خوانند
بود از رجس تزویر و ریا پاکدگر از لوث استدراج و اشراک
دگر از ننگ و آز و حرص ذمیمهاگر از نقص اجرام عظیمه
دگر از عجب و رعنایی و مستیدگر از فخر و دارائی و هستی
دگر از فعل و ترک ناموافقدگر از مدح و ذعم غیر لایق
دگر از هر چه زاید در کلام استدگر از هر چه زیبا بر عوام است
دگر از هر چه کاندر عقل ننگستدگر از هر چه کاندر فقر رنگست
دگر از حب دنیا و لوازمدگر از فکر کونین و مراسم
بود این در حقیقت جان سپردنکفن پوشیدن و از خویش مردن
نشان خرقه پوشان عیب پوشیستخودیت هشتن الا خود فروشیست
بستاری علی را خرقه دادندبر او مولائی این فرقه دادند
هر آن ستار و از دنیاست تارکبر او این خرقه بس باشد مبارک
که از وی نسج صوفت منتسج شدصفا در تار و پودش مندرج شد
صفی داند که وضع خرقه چونستبزیر آن نهان دریای خون است
تو کاندر آب جوئی غرقه گردیشناور چون ببحر خرقه گردی
مزن چون پشه دارد در تو تأثیردو از چنگال ببر و پنجه شیر
چه کردی در شریعت کز تکلففتادت بر سر آشوب تصوف
مپوش اینجامه کز بهر تو تنگستیم آن خواهد که هم سیر نهنگست
نمیری تا ز خوی خود فروشانیکی مگذر ز کوی خرقه‌پوشان
بظاهر خرقه باشد جامه فقرولی باطن پر از هنگامه فقر
نه هر کس خرقه پوشد ره نور دستهر آن از دلق هستی رست مرداست
غرض چون شد ز دست شیخ کاملمریدی در لباس فقر داخل
همی‌ باید بحسن خرقه کوشدبهر دم از کمالی خرقه پوشد
بود از باطن شیخ التماسشکهب اشد تازه‌تر دائم لباسش
همیشه خرقه صوفی بود نونگردد کهنه هرگز دلق رهرو
زنو مقصود تبدیل و ترقی استکه ساکن راهرو در منزلی نیست
نماند هیچ یکدم در مقامیکند هر صبج استقبال شامی