گنج

بخش ۴۹۴ - ورود الفکر علی‌القلب

۱۹ بیت
بود فکر تو از وجهی عبارتکزان بر نفس قدسی شد اشارت
تو گو باد بهشت است آن که آسانبقلب آید بوجهی همچو انسان
هم اینسان شد مجسم بهر مریمکه او را آدمی پنداشت فافهم
گر این فکر آیدت میدان غنیمتمگر بردی ز میدان گوی دولت
چو این باشد خود آثار قبولشتو را نبود وصولی بیحصولش
رسد وقتی گرت مهمانی از غیبگرامی دارو از ریبش مجوعیب
حبیب حق بود اینگونه مهمانکه همراه آورد نعمت فراوان
خوشا وقتش که با وقت خوش یافتدو صد گفتار از آن لعل خمش یافت
شبان تیره با او بی‌لب و کامسخن گفت و شنید و یافت آرام
گرش جستی و گفت او با تو رازیبپوش آنرا که باشد امتیازی
گرفتاران صورت رامنه عیبمدارش گرچه بر ظن است و بر ریب
مزن بر قشریان خام تسخرکه داری تو خزف ما راست گوهر
خزف هم اندرین مخزن بکار استبجای خود بسی کامل عیار است
بخلقان بین بلطف و رفق و حرمتنه با خود بینی و عجب و منیت
ببین هر چیزی اندر جای خود نیکبهر دوری تو خود را دار نزدیک
یقینت چون شود کامل بتوحیدمزن طعنه باهل ظن و تقلید
که هر کس را بود نوعی عبادتیکی از عشق و آن دیگر ز عادت
چو تکوینی و توظیفی است طاعاتنماید هر دو را صوفی مراعات
بجای خویش هر یک را بجا آرکه هر یک را بجا دیدند اخیار