بخش ۴۹۲ - وجهه جمیع العابدین
جمیع عابدین را چیست وجهتهمان باب الوهیت بنسبت
بهر نطقش بخوانی اوست سامعبهر وصفتش بداین اوست جامع
روی بر هر طریقی اوست مقصودکنی هر گونه طاعت اوست معبود
جز او مقصودی از دیر و حرم نیستجز او معبود در بیتالصنم نیست
بذکر اوست جاری هر زبانیبنام اوست گویا هر بیانی
یهود و گبر و ترسا و مسلمانثنای حضرتش گویند از جان
بهر نطق و زبانند این خلایقبتوحید الهی جمله ناطق
نه آدم خاصه کاشیاء در نمایشکند هر شیئی از و نوعی ستایش
به تسبیحش بپا ارض و سمواتبه تهلیلش جمادات و نباتات
فلک را پشت طاعت بر درش خمزمین را روی خدمت بر رهش هم
بجند برگها از جنبش بادبود یعنی که از باد آفرین باد
تو هر جنبنده را بین کو خداگوستیقین داند که جنباننده با اوست
شجر بینی که چون میجنبد از ریحمشو غافل که در ذکر است و تسبیح
بدن بینی بجنبش باشد از روحبود در بحر کشتی شاهد از نوح
بتن هم روح را نبود قراریز خود یعنی ندارد اختیاری
اسیر قبضه ذوالاقتداریستکه پیوندش بتن جز ز امر او نیست
نفس هر دم که دارد رفت و آمدتو را بر قلب ترویحی است زاید
اگر غافل نباشی ز انتظامشنفس بیلفظ باشد نقش نامش
نه محتاج است بر لفظ و بیانیکه گردد مختلف در هر زبانی
نه محتاج است هم بر انتقالیکه مانده چون زبان باز از مقالی
اگر تو غافلی اعضا بکارندهمه در حمد و نعت کردگارند
بظاهر گر که اعضا ناسپاسندبباطن حق گزار و حق شناسند
تو را گر شرک باشد پیشه و خونفس دارد بتوحیدش هیاهو
زبان بر شرک باری گر که جنبیدبود خود جنبش او عین توحید
بدینسان دان همه اعضای خود رابذکرند و ثنا مولای خود را
موافق با حق با تو منافقمگر گردی تو هم با حق موافق
اگر هم با تو یکچندی براهندمشو ایمن که جاسوسان شاهند
بحضرت چون تو خفتی بار جویندهمه اعمالت آنجا باز گویند
از آنفرمود در محشر شهادتدهندت دست و پا بر فعل و عادت
خود این محض مثال اندر مقال استوگر نه شاهد او بر کل حال است
غرض روئی نباشد جز بسویشدلی هم بینشان از جستجویش
کلامت گر تو را باشد وقوفیبود ناجار مأخوذ از حروفی
هر آن حرفت اشارت سوی نامیستکه از نام آفرینت در مقامی است
شود هر حرف معلوم از تنفسنفس هم کاشف از هو در تفرس
اشارت هو باجماع ثقات استبذاتی کو مذوت بر ذوات است
بود پس مندرج در هو حروفاتکه هریک کاشف از اسمی است بالذات
بمانند الف کو در اشارتبود از اول الاشیاء عبارت
بدینسان هم چنین تا یا مسلمحروفاتند هر یک اسم اعظم
چو شد ناطق پس انسان سخن گوخدا را خوانده بر هر وصف و نام او
در اینصورت عجب گر مرد عاقلبود در نطق خود از حرف غافل
کلام خود کند در موردی صرفکه باشد خارج از تعظیم آنحرف
ازین عارف بود همواره خاموشبه بندد هم ز حرف غافلان گوش
که داند حرفراشأنی عظیم استبنا موقع شد ار صرف آن ظلیم است
هر آنکو هر زه لاف و یاوهگو گشتز حق «بلهم اضل» تعریف او گشت
چو حیوان بیزبان و بیخلافستبذکر حق و دور از انحراف است
بود ذکرش بتکرار نفس هوتو انسانی و غافل زین تکاپو
نما پس صرف در موقع سخن رابه بند از حرف بیمعنی دهن را
که گفتار تو خیزد از حروفیکه اسم اعظمند ار باوقوفی
پس ار هر کس بهر لفظ و بیانیسخن گوید ازو دارد نشانی
بهر وصفی و نامی خوانده او راچه حاضر یا چه غافل گفته هورا
اگر حاضر بود تعظیم نام استو گر دایم شود ذکرش مقام است
بدینسانست حال اهل انفاسز انسان و ز حیوان کوست حساس
نبات آنهم بهنگام تحرکبذکر و ورد حق جوید تبرک
همان جنبیدنش ذکر است و تسبیحبجنبش باشدش امداد از ریح
همین معنی که در بودش نمو استدلیل حمد و نعمت بیغلو است
بود هر لحظه تجدید حیاتشنشان ذکری از سلطان ذاتش
بهر برگی ز اشجار ار بری پیرقم کرد او «انا الا علی انا الحی»
که ز اشیاء غیر من پاینده نیستهمه میرند و جز من زنده نیست