بخش ۴۹۰ - وجها الاطلاق والتقیید
شنو باز از دو وجه قید و اطلاقکه لایح گشت صوفی را باشراق
در آن وجهش که اطلاقست در ذاتبود کلی سقوط اعتبارات
دگر وجهش که تقیید است اثباتشود در وی جمیع اعتبارات
چو ذات حقتعالی خود وجود استهم از حیث وجودش صرف جود است
از این حیثش توان دانست مطلقنه بر قیدی مقید هستی حق
حقیقت اوست مع با کل ممکنبدون آنکه شد با او مقارن
چو جز بحث وجوالاعدم نیستعدم را آن حضرت قدم نیست
مقارن کسی بچیزی شد بمعلومکز و موجود و بیاو هست معدوم
بود هر غیر کل شیئی بالکلولیکن از تنزه نه از تزایل
چو عین شئی در اعیان عدم بودهم اعیان کون معدوم الرقم بود
محقق گشت کو غیر از وجود استجدا از حیز بود و نمود است
شوی گر فارق او هیچ شیئی نیسترود چون شمس آثاری زفیئ نیست
باو پس کل موجود است موجودولی موجود بر خود ذات او بود
پس ار گردد مقید او باطلاقکه بیشرطی شود شرطش در اشراق
که نبود هیچ با او ممکناتشاحد باشد که بیغیر است ذاتش
هم الانست ذات او کماکاننباشد هیچ با او فاش و پنهان
مقید ور شود بر قید تقییدکه با او باشد اشیاءئی ز تردید
پس او باشد یقین عین مقیدنه ناقص گردد از قیدی نه زاید
همان باشد که بد در عین اطلاقبود در عین قید از قیدها طاق
چه آن شیئی که شد قیدش بمفهومبا و موجود و بی او بود معدوم
تجلی کرد حق بر صورت شیئیعیان از نور شد ماهیت فیی
اضافه سوی شیئی آمد وجودیچو ساقط شد اضافه نیست بودی
چو اسقاط اضافت شد محققشود خود عین شیی معدوم مطلق
اضافت گر که ساقط در شهود استبماند هر چه باقی آن وجود است
بتحقیق وجود آمد مناسبکه هست آن بالحقیقه عین واجب
بغیر آن حقیقت کو معینوجودش زاید است این نیز بین
چو بر ماهیت و بر عین ممکنبود اندر وجود از بهر ممکن
مثل باشد سیاهی سیاهیهم انسانیت انسان کماهی
بود غیر وجود او بمعلومبدون هستی او شیئی معدوم