بخش ۴۵۹ - کلام آخر
ز نفست گر شد این سرها ربودهنماند در تو وصفی ناستوده
چو این اوصاف سبعه جمله اصلندبر آینها سایر اوصاف وصلند
مثال کینه و ظلم و عداوتکه آنها بر غضب دارند نسبت
بدینسان سایر اوصاف دیگرفروعاتند و میرویند از سر
بهر جا نسبت هر یک عیانستنپندارم که محتاج بیان است
اگر یکوصف جائی جلوهگر هستز خوب و بد ز باقی هم اثر هست
خصال بد ولیکن جز عرض نیستنه چون خق نکو عینی و ذاتی است
یکی نفس تو چون اماره آیدبدیها جمله زان پتاره آید
و گر لوامه شد از قلب نوریبر او تابد کزو یا حضوری
باندازه تنبه کانتقالشدهد از نوم غفلت وز ضلالش
مردد در میان نور و ظلمتکه کون حق و خلق است آن بنسبت
کند گاهی طلب از توبه مفتاحگشاید بلکهیابی بهر اصلاح
از آن حیثی که سجینی صفاتستهمه میلش بسوی سینات است
وزان وجهی که علیین اساس استتدارک را مهیا بر حواس است
ازو ظاهر شد ار وقتی قباحتکند خود را ملامت زان وقاحت
دگر تا نفس را معیار چبودکمال و فهم و استحضار چبود
اگر پس جاهلی بر کس عطائیکند بر وی مگو بود این ریائی
که سازی از نوا دادن ملولشکجا داند ریا نفس جهولش
بود تکلیف هر کس قدر فهمشباستعداد هم حق داده سهمش
عطای او بمحض خود نمائی استدگر مشعر بر اخلاص و ریانیست
شود ور نفس یکجا مطمئنهیقینش فارغ از وهم و مظنه
ز اخلاق ذمیمه خلع و معذورباوصاف حمیده جمع و معمور
توجه جمله باشد سوی قلبشکه بر خود روح قدسی کرده جلبش
کند تشییع قلب اندر ترقیسوی اقلیم قدس و کون حقی
دو اسبه تازد او تا مالک اللهتو گورو دست مولایت بهمراه
صفی هم هست چشمش در رهی بازتو دانی ایکه دانایی بهر راز
تو میدانی که علام الغیوبیپناه و خالق هر زشت و خوبی
دعا ما بین رب و عبد غیر استبهر حالم تو داری باز خیر است