بخش ۴۳۲ - المناصفه
مناصف با اضافه تا است انصافبخلق و حق و خود بینقص و اجحاف
خود این بر حسن اعمال و سلوک استچنین حسن عمل کار ملوک است
خود انصافی که با حق در یقین استرضای عبد از نعمالمعین است
رضا وقتی است کورا اعتراضینماند درمکاره وانقباضی
چو داند خود که حق او عدم بودگرش حق داد هستی از کرم بود
بخلق انصاف این باشد که غیرتمقدم باشد اندر کل خیرت
چو آنها جمله بر خیر تو جمعندتو را چون دست و پا و عین و سمعند
بخیراتی که باشد بر تو لایقخلایق جمله باشند از تو سابق
دو صد تن متفق شد تا که نانیتو را بر خانه آمد از دکانی
بدینسان جمله نعمتهای عالمشد از خلقت بهر روزی فراهم
تو هم پس حق هر یک را بجا آرکه هر یک راست بر تو حق بسیار
نباشد گر چنین با خلقت انصافشده اندر حقوق جمله اجحاف
چو رفت انصاف باشی پس تو ظالمبمعنی نیست نفسی از تو سالم
نه تنها ظلم آن باشد که دانیبسا عدلی که ظلم است آن نهانی
نه تنها باید انصافت بآدمکه باید بر همه ذرات عالم
اگر شیئی بنا موقع شود صرفشده در حق او اجحاف بیحرف
خوری هر نعمتی باید شود نورنه کز رتبه نباتی هم فتد دور
دهد گندم چو در جسم تو قوترسان گر آدمی بازش بجنت
بخواه از اکل آن عذر پدر رامکن افزوده جرم بوالبشر را
زهی فرزند کان فخر پدر شدبهشت از خاک پایش مفتخر شد
چو شد در کعبه مولد او ز مادربخاک افتاد نزد حی داور
بسجده بر زمین آمد شد الهامبه ام او که او را کن علی نام
که مشتق ز اسم ما این پاک اسم استعلی اسرار هستی را طلسم است
سجودش را بدان معنی که از خاککشید او سر که گردد خاکش افلاک
بهشت از خویش گر عذر پدر خواستهزاران عذر زان جرم از پسر خواست
که من در امر آدم بیگناهمولی از خاک پایت عذر خواهم
گر او از من بناکامی برون شددل از حسرت مرا دریای خون شد
بعمر خود کشیدم انتظارتولی دانم که از من هست عارت
ز من یاد آوری حال پدر رابخواهی انتقام بوالبشر را
بچشم آمد که آدم خاک و آبستاز آن غافل که جد بوتراب است
کرم فرما و جرم رفته بپذیرکه خود شرمندهام ناکرده تقصیر
نخورد از گندم او نانی ز غیرتچه گندم راند آدم را زجنت
حقوق خلق اینسان زو ادا شدکه از حق بر خلایق پیشوا شد
بخلق و حق ز انصافی که بودشنگشتی منفصل جود و سجودش
بخویش انصاف آن باشد که خدمتز مولی با شدت بر قدر نعمت
حساب خود کنی تا در مقابلعمل با مزد او گردد معادل
اگر دانی که اینمعنی محال استچو افزون از شمار او را نوالست
ز درک نعمتش اندیشه لنگ استدو عالم از شمر آن بتنگ است
مکن باری ز نعمت ناشناسیبنعمتهای منعم ناسپاسی
بود کفران نعمت آنکه اعضانباشد بند امر و نهی مولی
نکردی چونکه یکخدمت بجا توبده انصاف خود در هر خطا تو