بخش ۴۰۴ - المسامره
مسامر با اضافه تاست صحبتکه حق در سر کند با اهل وحدت
بعرفست آن سخت در لیل گفتنبیاری رازها از میل گفتن
بود صحبت بشب نیکو مناسبخصوصا گر بود یاری مصاحب
تو را گر بوده وقتی هم نشینینگاری گلعذاری مه جبینی
که خاطر باویت خوش بوده باشدبشبهایت سخن فرموده باشد
خود آگاهی ز حال اهل اسرارگرفتاران شب تا صبح بیدار
صفی ار واقف از حال آنزمانیکه شبها با بتی هم داستانی
بصحبت در کنارت خفته باشدسخنها در ضمیرت گفته باشد
برون از فکر ماه و هفته باشیز هوش از صحبت او رفته باشی
ز خود پیش دهان او شوی گمکه گوی بیدهان کرد او تکلم
بوهم افتی که هیچ او را دهان نیستوگر باشد دهان بین در میان نیست
هر آنکس آندهان دید از میان رفتاز او اندیشه نام و نشان رفت
کسی کو ترک جان با آن دهن گفتتواند از دهان او سخن گفت
لب او در تکلم شد لب یارکه بس بشنیده شبها مطلب یار
سخن میگفت او و بن میشد از خودبه پیش لعل نوشش بیخود از خود
بحرفش بد صفی سر تا بپا سمعهمه اسباب از خود رفتنش جمع
شبم بد روشن از وی بیچراغیز چشمش مست بودم بیایاغی
چراغ اندر میان بیگانه بودخود او شمع وصفی پروانه بود
سخن میگفت او با من نهانیمن از خود میشدم همواره فانی
ز زلف خود بدل افسانه میگفتحدیث از بند با دیوانه میگفت
بچشمش گر من از دنبال رفتمنبودم اختیار از حال رفتم
پریشان گر سخن گویم عجب نیستمریض و مست و مجنون را ادب نیست
گریبانم بدست گلعذاریستکه هر دم با منش حالی و کاریست
گهی گوید ز مویم داستان گوگهی بندد کمر را میان گو
من از موی و میانش ناتوانمبحیرت زان کلام و زان دهانم
که آرد هر دم از حرفی بحرفمهمی مواج خواهد بحر ژرفم
خود او گوید سخن کس در میان نیستبکس در صحبتی همداستان نیست