بخش ۲۲۷ - عبدالقابض
تو عبدالقابض آنرا دان زحالشکه گیرد حق بخود قلب و خیالش
بگرداند دگر مانند رایضو را بر نفس خویش و غیر قابض
پس او چیزی که دور است از فرایضنماید قبض و اینست از غوامض
سزاوار آنچه نبود در خلایقنماید قبض و آن قبض است لایق
بگیرد آنچه هست از مصلحت دورهم آمد در نظام تام معذور
نباشد آن بحکم الله جاریبود بهر عباد از نظم عاری
گر این معنی بفهم آید چو آبترود بیرون ز خاطر اضطرابت
مگیر آنرا که از دستت ستانندنشین جائی کز آنجایت نرانند
تمنای محالت از جنون استهر آن آبی که نتوان خورد خونست