بخش ۱۶۶ - الصبا
صبا نفحات رحمانیست کایدز شرق روح و از وی خیز زاید
دهد در هر نفس خیری نشانتبه نیکوئی کشاند مو کشانت
از آن باد صبا اندر بشارتز کوی دوست خیزد وین اشارت
گر آید مژده یا پیغام جانانصبا گویند آنرا نکته دانان
کز آن روح و روان ترویح بایدز نام دوست دل تفریح یابد
چه جای آنکه زو پیغامی آیدبخاصه کاتب و انعامی آید
ز پیغامات قهرش دل شود شادپیام لطف تا چونست کن یاد
کسی این نکته داند کاهل راز استز عشقش سر بزانوی نیاز است
بامید پیامی کاید از یارصباحی شد بود تا صبح بیدار
تو بشنو از صفی سر صبا راز اهل درد جو و صفت دوا را
که چمش ز آتش دل اشکبار استهمیشه در امید و انتظار است
شود از هر شمالی خوش خیالشکز او آید مگر بوی وصالش
چنین بگذشته عمری روزگارشنبوده سرگهی بیشور یارش
تو از باد صبا غاف از آنیکه اندر تن ز عشقت نیست جانی
کیت بوده است هرگز انتظاریکه آید مژدهئی از گلعذاری
دهی بر مژدگانی آن خبر راحیات و هستی و دستار و سر را
پیامآور گذارد چون پیامشاگر شاهی، کنی خود را غلامش
وگر علامه دهری دهی گوشچو پیغامش شود علمت فراموش
درین بودم که شد نیکو صفاییصباحالخیز زد باد صبائی
خبر آورد کاید یارم امروزمرا روزیست با دلدارم امروز
سخنها داشتم رفت از خیالمز پیغامش کنون در وجد و حالم