بخش ۱۴۵ - السفر
سفر آمد به پیش ایمرد سیاررفیقی بایدت چالاک و هشیار
سفر باشد زدار تن شدن سلببسوی حق نمودن وجهه قلب
بنزد سالکی کو رهسپار استسفرها شد معین آنکه جار است
بود اول سفر سیر الی اللهنمودن طی منزلها در این راه
رسیدن بر کمال عالم قلبشدن در آن تجلی محرم قلب
افق باشد مبین در رتبه آنجاتجلیهای اسماء راست مبدا
بود دوم سفر در سیر فی اللهکه آن اعلی افق شد نزد آگاه
بود این واحدیت را نهایتشدن موصوف بر اوصاف حضرت
دگر سیم سفر آنرا که سمع استترقی بر مقام عین جمع است
بود آنجا مقام قاب قوسیناحد نگذاشت باقی نام اثنین
دوئی چون مرتفع شد بر نهایتبود در عین اوادنی ولایت
ولایت یعنی آنجا جا وحدنیستدوئیت رفت و باقی جز احد نیست
دگر باشد سفر در سیر باللهکه فرق بعد جمع آمد بدلخواه
بود چارم سفر را نیک لایقکه باز آید بتکمیل خلایق
در اینجا فرق و جمع او مساویستبود در خلق اما غیر حق نیست
بود دارای کل این مراتبولی زونیست پیدا غیر قالب
چو دریایی که بیقعر و کرانستو لیکن زیر کف یکجا نهان است
هر آن کف دید خوار و بیادب ماندلب دریای رحمت تشنه لب ماند