بخش ۱۱۷ - تحقیق آیه النور
مراد از نور اینجا صرف ذاتستباو قایم وجود ممکنات است
زمین و آسمان تنها نه بر پاستازوبل ظاهر از وی کل اشیاءست
زمین و آسمان بی آزمایشچه ز اشیاء اعظم است اندر نمایش
در آن هستند اشیاء جمله داخلاز آنرو این مثل را شد مماثل
زمین و آسمان معنوی هماشارت دان بعقل و نفس اکرم
مراد آن نور بد کاصل وجود استتمام ماسوا را زو نمود است
ز هستی در جهان پیداتری نیستوز او اندر تجلی اظهری نیست
نبینی چون تو چیزی غیر محسوسنداری چاره از مصباح و فانوس
از آن بهر تو حق آن را مثل کردبصورت نور معنی ار بدل کرد
وگر نه آنچه در اوج و حضیضندزنور و ظلمت از وی مستقیضند
نه پنداری که ظلمت غیر نور استحق از این هر دو در عین ظهور است
ولی چون نسبت ظلمت بعید استمثل بر نور زد کاقرب بدید است
پس الله نور صرف و ذات بحت استمنزه از حدود فوق و تحت است
وجود بحت بیشرط و بسیط استبکل ماسوا نورش محیط است
زجاجه قلب و روح آمد چو مصباحشجر نفس و بدن مشکوه وضاح
ترا مصباح روح از حق منیر استتن از مصباح روحت مستنیر است
جسد را هست منفذهای مشهورکه تا بد زان منافذ بر برون نور
چو مشکوتی که اند روی سراجستبروی آن سراج از دل زجاج است
شود نور حیاه از قلب انشانماید پس سرایت اندر اعضا
زهر منفذ بنوعی جلوه گر شدتوان دیدن چوساری در بصر شد
بدینسان شم و لمس و ذوق و سمعتدهد هر یک نشان از نور جمعت
چنین دان پنج حس باطنت راکه مرآتند روح فاطنت را
تو را دل مستنیر از نور روح استتطورها ز نفس پرفتوح است
بود از هیکل این مصباح رخشانمثال کوکب از گردون نمایان
و یا چون شعلهئی در لیل دیجوربصحرائی نمایان باشد از دور
اگر نزدیک باشد این سراجتبود تمییز قندیل و زجاجت
ز مشکوه و زجاجت ور که دورینباشد هیچ پیدا غیر نوری
چراغ از دور بر هر دیده در شبنماید در بیابان همچو کوکب
که باشد ضو و تابش را بغایتاز آنرو در مثل باشد نهایت
بود روشن خود این مصباح میموناز آن فرخ درختی کوست زیتون
نکو دانند ارباب مدارککه زیتون را چرا خواند مبارک
درختی بود کاول در زمین رستبه بیت انبیا و مرسلین رست
دگر نفعش فزون شد درمداوادگر دهنش ز ادهان باشد اصفا
کنی از وی چراغی گر تو روشنازو اصفا نیابی هیچ روغن
از آنرو حقتعالی او تبارکبقرآن خواند زیتون را مبارک
چنان کز روغنت روشن سراجستز روغن هر چراغی لاعلاج است
تطورهای نفس پر فتوحتکند امداد بر مصباح روحت
نمایشها که هست از حال نفس استحیات روح و دل ز امداد نفس است
چو مصباحی که از زیت است روشنمثالش را شجر فرمود ذوالمن
وجود او نه واجب نه محل استبلا شرقی و لا غربی مثال است
ز استعداد پنداری که بینارهمی خواهد بر افروزد بیک بار
بود یعنی فعالش بی ز تشکیکبفعل روح بیاندازه نزدیک
دگر نور وجود و نور عقل استکه از نور علی نورت بنقل است
منور قلب و جسم اندر مقامتبنور روح و عقل آمد مدامت
باین معنی بود «نور علی نور»مراتب را چنین گفتند جمهور