گنج

بخش ۱۱۴ - الروح

۲۵ بیت
شنو از روح کآن ربانی آمدلطیفه جوهر انسانی آمد
بود در اصطلاح قوم اشارتباصل سر انسان در عبارت
و لیکن هست در نزد اطبابخاری بس لطیف و صاف و زیبا
بود از قلب هر آنش تولدبملک تن کند سیر از تجرد
ز دل تولیدش اسباب حیات استنفس زان موجب تفریح ذاتست
بخاراتی که از دل زاید آیدنفس آن را ز دل بیرون نماید
کند داخل هوای صاف سالمبدل از بهر تفریح ملایم
رسد چون بر دماغ آنروح از دلمعین جنبش و حس راست شامل
زند چون دور در تن ز اختصاصیبهر جا باشدش تأثیر خاصی
نبودم قصد تحقیقات طبینه عاشق را بود حمای غبی
تبش هر لحظه از آهی فزونستدلش مستغرق دریای خون است
نباشد درد عاشق را علاجیکجا آید بدست از وی مزاجی
بود تحقیق جالینوس و بقراطبنزدیک طبیبان حق اسقاط
بیان ما ز حال اهل درد استکشد آن بار دردش را که مرد است
طبیبان الهی صوفیانندکه اسرار ازل را ترجمانند
بما از روح مطلق راز گفتندز هر جا اصطلاحی باز گفتند
که هر جا نام آن دلدار چبودتجلیهای آن رخسار چبود
بهر جا زو دری مفتوح گرددبجائی عقل و جایی روح گردد
حکیم آن روح را تفسیر کردهبنفس ناطقه تعبیر کرده
همان معنی که عقل منتخب بوددر اینجا نفس گشت و این عجب بود
خود آن در نزد صوفی جان جانستنتیجه و جوهر کون و مکانست
غرض هر جا که بینی او هویداستبوصفی و بنامی آشکار است
دگر در اصطلاح آمد مدللکه باشد روح اعظم عقل اول
دگر جیریل باشد روح‌الالقاهم او ملقی القلوب از غیب اعلا
ز «یلقی الروح من امره» یقین استکه ملقی الروح جبریل امین است