گنج

بند ۸

۱۵ بیت
در کامش ای فلک زدی آتش به جای آبخاکت به حلق باد بدین گونه احتساب
با این ستم هنوز ترا چشم آفرینبا این گنه هنوز ترا بویه ی ثواب
آبی به حلق سوخته ی او نریختندبا آنکه دجله آب شد از فرط التهاب
تا دیده و دلش ز عطش ماند خشک و تربایست خون دل رود از دیده ی سحاب
گرم از شهادتش سر و جان از حیات سرددل بر فراق داغ و درون از عطش کباب
رایی به سوی مقتل و رویی به خیمگهجانش سبک عنان و عنانش گران رکاب
دل خالی از علاقه دهان از وداع پردر این عمل درنگش و برآن امل شتاب
زین قصد ناصواب نگشتند محترزز آن خون بی گناه نجستند اجتناب
پوشید خلعتی اگر او بود خاک صرفنوشید شربتی اگر او بود خون ناب
نه چرخ منقلب شد ازین شغل بی محلنه خاک مضطرب شد ازین ظلم بی حساب
با تفته کامی وی و اصحاب تشنه لبای کاش نیل و قلزم و جیحون شدی سراب
ازتاب تشنه کامی اطفال در خروشخاک سیه به دیده ی بی آب آفتاب
تا در عراق و شام حریم تو دربدردل شاد آن غمین فتد آباد این خراب
در خون خود چو خفت جگرگوشه ی بتولبر خاک ره فتاد چو فرزند بوتراب
پشت زمین ز اشک ملایک تباه بادروی فلک ز آه اناسی سیاه باد