گنج

بند ۷۴

۱۵ بیت
بیع و شرای آب همانا روا نبودیا مال و جان آل نبی را بها نبود
یک جرعه کس چرا به عوض یا گرو ندادگر خون و مالشان این هدر آن هبا نبود
میثاق و مهربانی و مردانگی مگردر کار بستگان پیمبر سزا نبود
در کربلا چو باطل و حق روبرو شدندمولا و عبد فارغ از آن ماجرا نبود
خون ریز یک تن از شهدا را که پیش خصماز هیچ ره مجال عوض یا فدا نبود
این یک مریض هم نه خود از باب رحم زیستکس را به او ز فرط غرور اعتنا نبود
برقتلش اهتمام ندانم چرا نرفتجز آنقدر که حکم قوی از قضا نبود
مقتول تیغ عمد چو نامد مگر خطاکو در خور زیاده از آن ابتلا نبود
رفتی ز دست یکسره غیب و شهاده پاکبعد از پدر اگر پسر آنی به پا نبود
خصمش نخواست زنده ولی در وجود ویدیگر برای جور بداندیش جا نبود
کوته شد از قصور بر او دست روزگاریا دهر را گشایش چندان جفا نبود
بستند پا که باز کنندش دری ز دردافتادنش ز ناقه و ماندن بهانه بود
بی بال کی توان ز قفس به آشیان پریدحاجت به قید بازو و زنجیر پا نبود
چون یافتی شفا که خود از اشک وخون دلهر روز و شب جز این دو شرابش دوا نبود
عفریت کفر شاد و سلیمان دین غمینبا این مدار اف به فلک وای بر زمین