گنج

بند ۶۳

۱۵ بیت
در ماتم تو تا نچکید اشکم از قلمحرفی ازین حدیث به دفتر نزد رقم
ننگاشت خامه نکته ای از شرح این عزانآورد تا چه رگ ز غمت خون دل به دم
ماندند تا عزای تو دارند کایناتورنه شدی وجود سوی بنگه عدم
هر شب نثار بزم عزاداری تراستتا روز حشر دامن گردون پر از درم
چشمی محیط حوصله باید سحاب زایکاین گریه نیست لایق چندین سفینه غم
آبش ز اشک دیده و خوانش ز لخت دلاین بود پاس حرمت مهمان محترم
ز آب دیده تاب درون گر نمی نشاندمی سوخت ز آتش عطش از فرق تا قدم
از چرخ تیره اختر و ز خصم خیره کشبدخواه وی چو داهیه بسیار، دوست کم
قسمت نمود بر دو طرف عضو عضو خویشطرف حرامی و حرم اعضای منقسم
برسر هوای حرب و به دل حزن اهل بیترایش سوی حرامی و رویش سوی حرم
تنها میان قوم دغا مانده آن دریغکارواح در معسکر این کمترین حشم
اجرام خرد و برد بهم مجتمع هنوزو اندام او به تیغ ستم منقطع ز هم
از آتش ستیزه خصمش خیام سوختبرپا چراست پایه ی این آبگون خیم
خضمش طمع کند پی خدمت ز پور و دختشاهی که قدسیان به حریمش کمین خدم
ز آن ره که عهد دولت باطل کشید طولحق را ملامتی نه ولی اهل حق ملول