گنج

بند ۵۸

۱۵ بیت
در شرح این ستم که نگفتم یک از هزارچون نامه رو سیاهم و چون خامه شرمسار
آن داستان کجا و کجا این بیان سستاز گفت خویش آمدم اینک به اعتذار
این امر ناصواب که شد وضع در زمینتغییر یافت تا ابد اوضاع روزگار
هر صبح و شام گه ز افق گاه از شفقگردون ببر لباس غضب پوشد آشکار
روح القدس هر آینه با صد هزار چشمتا حشر گرید از غم این کشته زار زار
در سوگ این ستم زده فرزند مام دهرهر شام گیسوان کند از مویه تارتار
دهقان به فرق سنبل و ریحان بهار و دیخاک سیاه ریزد از این غصه باربار
تا در صف محاربه مخضوب شد به خونچون لاله خط و زلف جوانان گل عذار
کش آبیار ابر به دامان دشت و کوهسیلاب خون روان کند از چشم جویبار
گلبرگ وی ز تاب عطش تا بنفشه رنگخنجر به جای خیره بروید ز مرغزار
هر شب به فرق اهل عزا تا سحر سپهرانجم به جای دامن گوهر کند نثار
یک نم به چشم دجله و شط آب شرم نیستخشکیدی ار نه ز آتش خجلت سراب وار
آمد خزان بهار جوانان هاشمییارب دگر مباد خزان را ز پی بهار
آویزدت به دامن دل خارهای غمروزی اگر به خاک شهیدان کنی گذار
جم بر حصیر ذلت و جن بر سریر جاهاز کین مهر شکوه کنم یا ستیز ماه