گنج

بند ۵۱

۱۵ بیت
رفتی تو خشک لب ز جهان ای پدر دریغما جوی ها گریسته از چشم تر دریغ
جان داده تشنه کام تو با آنکه بارهاما را گذشت سیل سرشک از کمر دریغ
گل کردم آستان ترا ز آستین ترخاکی نمانده خشک که ریزم به سر دریغ
تو تفته دل بمیری و من زنده غرق اشکجاوید خورد خواهم ازین رهگذر دریغ
هر تیر و تیغ و نی که زنندت به عضو عضواعضای ما یکی نشد آن را سپر دریغ
همراهی خود این ره دور و دراز راکردی چرا خود از من خونین جگر دریغ
سر در کمند کوفی و پا در طریق شامرخ تافتم ز خاک درت ناگزر دریغ
هرسو که بنگرم فتدم چشم بر عدوتاما تو روی کرده مرا از نظر دریغ
در خدمتت به ماریه از یثرب آمدمبا خصم سوی کوفه شدم همسفر دریغ
پیکی نبرد زودتر این راه دیرپایاز حال ما به حضرت زهرا خبر دریغ
کاولادت از ذکور و اناث ای ستوده مامیا کشته ی ستم شده یا دربدر دریغ
مردان ما قتیل وفا تن به تن فسوسنسوان ما ذلیل جفا سربه سر دریغ
از هر غمت به داغ جوانان که سوخت سختشد خواری اسیری ما سخت تر دریغ
در دام فتنه ریخت پس از نقل آشیانپیش از قفس نماند مرا بال و پر دریغ
زینب دگر زبان به تکلم فرا گشادداد تظلم از طرف اهل بیت داد