گنج

بند ۴۷

۱۵ بیت
برخیز و وضع حال من از روزگار بینبا صد جهان شکنجه و دردم دچار بین
با آنکه در زمانه خود امروز مرکزمبیرون در ز دایره‌ام حلقه‌وار بین
گه از رضا چو تن به زمین با سکون نگرگه از قضا چو سر به سنان بی‌قرار بین
از تابش غم خود و اصحاب و اهل‌بیتچون شمع آتشم همه در پود و تار بین
عطشان تو جان سپردی و با کام خشک و ترعذب فرات را به لبم زهرمار بین
درخور نبود رفع عطش را وگرنه ز اشکبرخیز و جیب و دامن من جویبار بین
بی چهر و قامت گل و سروم به باغ و جویبر دل خدنگ بنگر و بر دیده خار بین
باقی گذاشت کافکندم از در تو دوربدعهدی زمانهٔ ناسازگار بین
اولاد خویش را که خود اهل مودتندخورد و درشت و دخت و پسر خوار و زار بین
از خال و خط و زلف جوانان ساده‌رویدامان دشت ماریه را پر نگار بین
وز خون نوخطان خداخوان خاک‌خفتچون طرف باغ بادیه را لاله‌زار بین
این خیل داغ‌دیدهٔ هجران‌کشیده راسوی مزار مادر خود ره‌سپار بین
زن‌ها و خواهران و یتیمان خویش راچون اشک دل ز دیده روان زین دیار بین
از صدمهٔ پیاده‌روی‌ها برهنه‌پایپای برهنگان یتیمت فگار بین
چون قطع جان و دل به رضا زآن بدن نکردگفت این مقاله دیگر و قطع سخن نکرد