گنج

بند ۳۶

۱۵ بیت
کاش آن زمان که نهب نمودند لشکرمدشمن ربوده بود سرم جای زیورم
پرواز سیر و باغ تو را دارم آرزووین دامگه نه بال به‌جا ماند و نه پرم
بر آتش فراق تو سندان و سنگ بودورنه گداختی سر و پا چار گوهرم
کاش آن شرر که سوخت خیام تو سوختیچون تار و پود خیمه سراپای پیکرم
من زنده و تو کشته به خون خفته چاک‌چاکخاکم به دیده باد که این حال ننگرم
می‌خورد بیوگی و اسیری مرا به گوشاما به راستی نمی‌افتاد باورم
صد بار از آن بتر که شدی گوشزد مراآمد ز ماجرای تو امروز بر سرم
یک جا بلیت خود و تیمار اهل‌بیتیک جا مصیبت پسر و داغ شوهرم
بر داغ اکبرم چه تسلی دهند دلدرمان چه می‌کنند درین سوک اکبرم
بر دوش جان هلاک جوانم گران نمودصد ره فزون فراق تو آمد گران‌ترم
یارب مباد اسیر و غریبی زبون و زارچونان‌که من ذلیل و پریشان و مضطرم
تا رفت این پدر ز نظر و آن پسر مراغارب شد آفتاب و فرو ریخت اخترم
می‌خواستم هلاک خود اما ز بخت شومآخر کسی نشد به‌سوی مرگ رهبرم
من ره‌نورد کوفه تو در کربلا مقیماین‌ها کی از زمانه گذشتی به خاطرم
پس مویه‌گر سکینه چو جانش به بر گرفتبنیاد بانگ وا ابتا را ز سر گرفت