گنج

بند ۳۵

۱۵ بیت
دردا و حسرتا و دریغا که شوهرمدر خون و خاک خفته به میدان برابرم
این فتنه ام رسید ز دوران کجا به گوشاین وقعه کی گذشت به اندیشه اندرم
امروز نحس کوکب بختم طلوع یافتگر سر برفت و سایه ی این سعد اکبرم
چرخم کنون نشاند به خاک سیه که برداز پیش چشم پرتو این شمس انورم
گردون فکند چادر کحلی به سر مراحالی که برد خصم جفا جامه معجرم
از خون قبای سرخ قضا برقدت بریدثوب سیه چو سوک توآراست در برم
لؤلؤی لعلت ار نشدی دست سود خاککس می نبرد رسته ی یاقوت و گوهرم
باقی نماند داغ تو دستی برای ماتا جای پیرهن ز غمت سینه بردرم
سر بر سنان تنت به زمین بعد از این حرامجز خار و خاره بالش و جز خاک بسترم
زین روضه ام ز بال گشایی چو گل شکفتپس کاش پیش از این به قفس ریختی پرم
داغ تو زد به گلشنم آتش چنانکه سوختاز شاخ و بال بن همه هم خشک و هم ترم
انگیخت صرصری به بهارم غمت که ریختچون وی به خاک بادیه هم برگ و هم برم
کس داوری نکرد میان یزید و ماخوش دل ولی به حکم خداوند داورم
هم خشمش انتقام کشد از خصیم ماهم عدلش احتساب کند روز محشرم
لیلا چو دید آن تن خون سود خاک سفتنالید و موی کند و بدوروی کرد و گفت: