شمارهٔ ۳۲۰
الهی نفس را من چاره نتوانم تو یاری کنسزاوار عذابم رحمتم بر شرمساری کن
به زیبائیت از رسوائیم چیزی نیفزایدبه ستاری خود بر زشتی من پرده داری کن
گناهی کش به محشر نیست ره کردیم و جا داردبه استغنای خویش از بیش و کم آمرزگاری کن
کمالات تو بی پایان جهان نقص ما بی حدبه جاه و عزت خویشم نظر برفقر و خواری کن
ز دریاهای فیض و رحمتت یک رشحه کم نایدز ابر مکرمت برکشته ی ما آبیاری کن
به عجزم ز احتمال کیفر کردار بد بنگربه حلم خویش بربار گرانم بردباری کن
چو خوبان فاش و پنهانم به خیر خویش ره بنمابه حفظ خویش از شر بدانم پاسداری کن
به هیچم برندارد کس ز ارباب هنر دانمتو با چندین عیوب از فضل خاصم خواستاری کن
غنا و قدرت حق را به زور و زر چه می سنجیصفایی سر به خاک درگهش بگذار و زاری کن