گنج

شمارهٔ ۲۱۸

۱۲ بیت
رفت وگریم در رکابش زار زارتا به دامانش بنشیند غبار
من ز هجران گریم او نالد به وصلمر مرا صد فرق باشد با هزار
زلف را بر چهره ات آرام نیستمن کجا دور از درت گیرم قرار
بخت میمونم نیاید پایمرددورگردونم نگردد دستیار
تا چو دل تنگت نگیرم در بغلتا چو جان جفتت نجویم درکنار
از سر زلفم مشوش ساختیزان دو مار از من برآوردی دمار
گفتمی سروت به قد سروی اگرچون تو بودی بذله گوی و باده خوار
لعل می خواندم لبت گر لعل بودکام بخش و کام جوی و کامکار
پیش بالایت کی استادی به دشتباز بود ار پای سرو جویبار
دین و دل در پایت افکندم ولیگشتم از ننگ بضاعت شرمسار
کشته ی او زنده ی جاوید ماندجان به اقدامش صفایی در سپار
فرق عزت تا برافرازی به چرخروی ذلت ز آستانش برمدار