شمارهٔ ۱۳
رو ترش ار کنی همی محتملم عتاب راور همه تلخ تر دهی منتظرم جواب را
با لب نوش پرورت نیست کبابم آرزوهست تفاوت این قدر مست تو و شراب را
ز آن گل رخ به غنچگان پاک کنی عرق مکنبوی فزون کند همی تابش خور گلاب را
سیل سرشک چشم من بسته شود به آستینگر همی از گریستن منع توان سحاب را
داد به باد نیستی هجر تو خاک هستیمزانکه در آتش است جان ماهی دور از آب را
مهر رخت به یک نظر پیر جوان کند ز سردور قمر به عکس اگر شیب کند شباب را
درد فراق و صبر من می نکند برابریصعوه ناتوان کجا پنجه زند عقاب را
خسرو حسن خویش گو از دل ما سکون مجوشه ز خراج بگذرد مملکت خراب را
نیست صفایی ار ترا جای به صدر بزم اوبس که به جنب بندگان بوسه زنی جناب را