شمارهٔ ۳
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارمولی چه چاره که غیر از درت پناه ندارم
هم از تو پیش تو نالم خلاف مردم عالمکجا روم که جز این در گریزگاه ندارم
کسی نداد پناهم تو ره به خویشتنم دهکه آشکار و نهان جز سوی تو راه ندارم
بهای وصل تو بسیار و من بضاعتم اندکبه خورد عشق دریغا که دستگاه ندارم
از این نوای دمادم وز این سرشک پیاپیبه دیده اشک نماند و به سینه آه ندارم
بریز خون من امشب کجا مجال تظلممرا که روز قضا جز یکی گواه ندارم
به یمن عشق تو عمری است ای گدای تو شاهانکه هیچ بیم و امید از گدا و شاه ندارم
گرم ز فرط کرم رو سفید خواهی و فارغبه حشر واهمه از نامه ی سیاه ندارم
به تاج زر نتوان سر ز راه برد صفائیمرا که بر سر کویش به سر کلاه ندارم