گنج

شمارهٔ ۲

۹ بیت
الهی نفس را من چاره نتوانم تو یاری کنسزاوار عذابم رحمتم بر شرمساری کن
به زیبائیت از رسوائیم چیزی نیفزایدبه ستاری خود بر زشتی من پرده داری کن
گناهی کش به محشر نیست ره کردیم و جا داردبه استغنای خود از بیش و کم آمرزگاری کن
کمالات تو بی پایان جهان نفس ما بی حدبه جاه و عزت خویشم نظر بر فقر و خواری کن
ز دریاهای فیض و رحمتت یک رشحه کم نایدز ابر مکرمت بر کشته ی ما آبیاری کن
به عجزم ز احتمال کیفر کردار بد بنگربه حلم خویش بر بار گرانم بردباری کن
چو خوبان فاش و پنهانم به خیر خویش ره بنمابه حفظ خویش از شر بدانم پاسداری کن
به هیچم برندارد کس ز ارباب هنر دانمتو با چندین عیوب از فضل خاصم خواستاری کن
غنا و قدرت حق را به زور و زر چه می‌سنجی؟صفائی سر به خاک درگهش بگذار و زاری کن