گنج

بخش ۲۶ - توضیح

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۳ بیت
چو موسی طبل ار نی زد بنوبتشرر زد بر ملائک نار غیرت
که ما با اینکه از صقع وجودیمحباب و موج این دریای جودیم
بحق هرگز نکردیم این جسارتز خاکی از چه سر زد این عبارت
به حربه آتشین آن زمره نوربموسی حمله ور گشتند در طور
که ای نوزاده زنهای حایضچرا کردی تخطی در فرایض
چه حاصل بردی ای شوریده خاکازین شورش که افکندی بافلاک
چه سود آوردی ای آلوده رنگازین سودای بی سرمایه جز ننگ
تو از خاکی چه خواهی سرفرازیب آتش کن نه با خورشید بازی
بچشم سر چسان کس بیند آن ذاتکه بیرونست از وضع و محاذات
نتابد نور اوصاف ثبوتیباستجلای پرده عنکبوتی
کنون با حربه های آتش قهرکنیمت همچو آتش شهره شهر
دمی ای مرغ بی هنگام دم گیربده سر پای رفتار عدم گیر
ز حد خویش پا بیرون نهادنبود سر را بباد قهر دادن
شد از قول ملک وز هول آتشدماغ فکرت موسی مشوش
گریز شش جهه را راه مسدودپناهی به ندید از حصن مقصود
بدان حضرت کشیدش ناله دلدل او رفت و او دنباله دل
خدا را آن شبان طور حاجاتنمودی با زبان دل مناجات
که ای دست نجات از این مغاکمرهائی ده که مشرف بر هلاکم
ملک بیند مرا سافل فلک همفلک از سیر من غافل ملک هم
تو آگاهی که من مشتاق نورمتو نور نخل و من موسای طورم
چو کرد آن شیرخواره عشق زاریشد از پستان رحمت شیر جاری
نمودش حق بچشم سر بینابچندین سوی چندین طور سینا
بهر طوری هزاران موسی فردبهمت جفت آن مردانه مرد
دل اندر هایهوی لا تذرنیزبان در گفتگوی رب ارنی
عجب تر آنکه میاید از این درجواب هر یکی بر طرز دیگر
یکی را لن ترانی برده از دستیکی از باده لا تقنطوا مست
یکی را کرده لا تحزن طربسازیکی بشنیده از لا تاء/من آواز
نه آن واپس رود نه آید این پیشبیک قولند هم آواز و هم کیش
خدا خوی و خدا جوی و خداگویبجسم هر کلیمی هر سر موی
ملک چون دید موسی از عدد بیشفکندی بال و بگرفتی سرخویش
ولی در دوره منصور احمدز سینای علی در طور احمد
ز دست ار موسی اندازد عصا راملک در حلقه ماند اژدها را
که با دست و عصا و کوشش و جوشز حد پیشست موسای نمدپوش
سراسر سر حق در سینه دارندتو گوئی در مند آئینه دارند
ولیکن دارد این موسی ب آثارز موسای نخستین فرق بسیار
یکی با آنکه در طور معانیستجواب ار نی او لن ترانیست
یکی در جنگ و جوش جیش مردمگروهی جمله کالانعام بل هم
چو پور دوم آن آشفته دوستظهور جان جان در کسوت پوست
که گوید کی تو بودی دور ای یارکه تا ما را رساند بر تو آثار
تو کی غائب شدی از دیده جانکه باشد دیدنت محتاج برهان
الا ای مقتل عشاق کویتشود کور ار نبیند چشم رویت
یک سر خدا گوید بمنصوریکی جام صفا بخشد بطیفور
که این بر منبر و آن بر سر دارولایت را کنندی کشف اسرار
شه دیگر دمد در نای سیرینوای لیس فی الدارین غیری
شهی در کوی و سلطانی بمصرعکشندی پرده از سر مقنع
ولایت ساری و جاریست چون نهربکوی از کوی و از بازار در شهر
نه مقطع دارد این دولت نه مبدابهر دوری بود پنهان و پیدا
ز صنع مهدی این اکسیر اعظمشود طرح و کند زر قلب آدم
برین تدبیر و این صنعست بالطوعولیکن مهدویت نیست بالنوع
بود مهدی امام حی قائمکه طور اوست در اطوار دائم
ز صلب عسکری در بطن نرجسمکان و لامکان را ماه مجلس
بدست اهل دل پیمانه اوستدل کامل تجلی خانه اوست
بود دل بیت معمور ولایتدر و دیوارش از نور ولایت
مقامش مضرب خرگاه مهدیستدل وارسته بیت الله مهدیست
خدا را چونکه با مهدی دوئی نیستخدا باشد نه دل و ما توئی نیست
ولی را جای در دلهاست بی شکخدا در بنده منزلهاست بی شک
درین دل خوبروئی خانه کردستچو گنج و خانه را ویرانه کردست
دلارامی دلم را برده از دستکه دل در دست عشقش ماهی و شست
بشست عشق نفتاد ایچ ماهیبجز دل کش بود شست الهی
گرم ویرانه کرد افسانه عشقگنه آباد بادا خانه عشق
بود عشق آتشین و آهنین دلوگرنه چون بود ثابت چنین دل
شرر زد آتشین خوئی بجانمز آتش سوخت مغز استخوانم
نوائی مانده و نائی دگر هیچسری ماندست و سودائی دگر هیچ
فنای فقر را سلطان شناسدبود روشن که جان را جان شناسد
شناسای ولایت صاحب دلنه آنکو مینهد گل بر سر گل
کسی داند که از سلطانیش ننگنه آنکو سنگ دارد بر سر سنگ
شناسد اولیا مر اولیا راخداوندا نه هر ناکس خدا را
ولی را جز ولی همدم نباشددرینجا جای نامحرم نباشد
تو قشری اولیا لب لبابندبه نشناسی که در تحت قبابند
اگر در کعبه باشند و اگر دیربهم خویشندی و بیگانه از غیر
تو کورستی ندانی نور خود چیستز گرمی پی توان بردن مگو نیست
برین انکار چون شمشیر عریانمزن خود را که جسمت گشته بیجان
ترا قاف منیت پرده دارستگذر زین قاف سیمرغ آشکارست
توانی برد پی بر حال سیمرغاگر سازی وطن بر بال سیمرغ
بجوعست و سهر باصمت و عزلتتو در پر خوردن و در خواب غفلت
شهود ار نیست باید ذکر بسیارکه یارستی درخت ذکر را بار
ولی از بعد بار یار چیدندرخت ذکر را باید بریدن
ببر پی بر خدا از ذکر و از فکرکه مذکورست عین ذاکر و ذکر
بدین آلودگی بی علم و ادراکتو خواهی برد پی بر عالم پاک
خدا بنشسته در دلهای پاکستنه آنکو بسته این آب و خاکست
دل وابسته بر این خاک دل نیستخدا در دل بود در آب و گل نیست
تو کن پرواز از این آب و گل پستکه سلطان را نشیند باز بر دست
مگر بر ساعد سلطان نشیندکه چشم باز سلطان را نبیند