گنج

بخش ۱۹ - ادامه

ز سلاک آنکه یحیی بین معاذستازین می جان او را التذاذست
ز ری بنوشت بر طیفور بسطامکه ای سرمست این میخانه وین جام
شدم از باده عشق آنچنان مستکه از یک جرعه دیگر شوم پست
چو دید این نامه آن سلطان تحقیقندید اندر سطورش جان تحقیق
جواب کتب وی در ظهر مکتوببکتب اینگونه داد آن سر محبوب
که صید باز در خورد مگس نیستبعالم تنگ روزی چون تو کس نیست
ببیدای تجلی شرزه شیریولی دیر آشنا و زود سیری
سقانی عند ربی مذابیتفما نفد الشراب و مارویت
بنوشم گر هزاران جام دیگرشوم من تشنه و آن می فزونتر
زدم دریا و چونان بحر قلزملب من خشک و جانم در تلاطم
سرما واستان پیر آگاهکه او داند تمیز را از چاه
گروهی سالم و قومی سقیمندسراسر بر صراط مستقیمند
کم و بیش و پس و پیش این قوافلباصل خود گشایندی رواحل
یکی را مرجعستی اسم هادییکی را المضلستی منادی
تمامی مستقیمست این مسالکولی باشد ضلالت را مهالک
درین گمراهی و تاریکی و چاهتو باری چنگ زن بر حبل الله
که حبل الله بر ماهست و ماهیمحیط ای یوسف چاهی کماهی
توئی خود یوسف مصر هدایتز اخوان مانده در چاه غوایت
ازین خوان و از این چاه بگریزچو دود از تار و گرد از خاک برخیز
تو چونان گرد گر بر خیزی از خاکنشینی بر هوا چون آتش پاک
گر از بند هوی جستی سمائیجم خاک و سلیمان هوائی
نهایت نیست زین اندیشه بگذربکن این خار و از این ریشه بگذر
اگر پاید هزاران سال سالکبهر آنی کند طی مسالک
هزاران سال باز از جلوه ذاتجدیدست آنچه می بیند ز لذات
ندارد جلوه ذاتی نهایتکه باشد ذات حق بیحد و غایت
ندارد بخل و فیاض قدیمستغنی الذات و وهاب و کریمست
ز ما فیض و جوبی منقطع نیستدلیلی بهتر از عبدی اطع نیست
توانی مثل او شد در عبادتطریق درک معنی ترک عادت
خدا بی پرده از هر ذره پیداستحجاب دید ابنا دین آباست
خدا یا ترک عادت دین ما کنبتن پیراهن عادت قبا کن
که این عادات عادست و ثمودستعبادت در صراط رب هودست
صراط مستقیم اوست شاملندارد استقامت نقص کامل
صراط نقص ناقص مستقیمستکه نقصانات ارکان جحیمست
کمان را این کجی جز راستی نیستکمان گر کج نباشد راستی نیست
مرا گر کژ نباشد ابروی دوستستردن را سزد موئیست بر پوست
ولی کژ روید ار سرو خیابانبیندازش که باشد نقص بستان
وگر کژ رست بالای صنوبربکن بیخش که باشد آفت سر
ولی گر کژ نباشد پشت شمشیربه نشکافد دم او گرده شیر
برین مقصد که راه از حصر بیشستصراط هر کسی بر حد خویشست
یکی را میبرد بر عرش اعظمیکی را میکشاند تا جهنم
ز هر تخییل و هر تسویل خالیستبنص قول قدسی لا ابالیست
یکی از بعد چندین سال طاعتشدش آزین گردن طوق لعنت
یکی با ارتکاب فعل منهیبمنشور خلافت یافت انهی
نه با آن و نه با اینست در جورعطای اوست هستی را بهر طور
مراتب پای تا سر باشد از اواز او خارج نباشد یک سر مو
مدیر دار هستی جز خدا نیستبدیدارم سر موئی خطا نیست
بدایات و نهایات اندر او گمکه پیدا گشته از اوهام مردم
بدراعه مهست و درع ماهیبراز ابعاد و بیرون از تناهی
اگر بدوست مسبوق قدم نیستاگر ختمست ملحوق عدم نیست
چو شد بی منتهی آن مقصد پاکنباشد انتهی در سیر سلاک
نهایت دارد ار گوید ز کملبکلیات سیرستی مول
که این هفت آیه باشد حاوی از قدرقدر را با قضایا ساقه از صدر
نه صدر او بود نه ساقه پیدانه صدر و ساقه کامل هویدا
خداوند عوالم را مراتببدل ثبتست چونان خط کاتب
سرت فی سره من غیر ظرفخلیلی انتها حرفا بحرف
بجوید گر عجم را و عرب رانخواهد کرد تر زین آب لب را
کس کش نیست استعداد تکمیلبادراک کمال و وحی تنزیل
نباشد دل که با حق متصل نیستسر موئی خطا در وحی دل نیست
دلست آئینه غیب الهیدرو پیداست هر صورت که خواهی
دلستی سوره سبع المثانیبخوان دل را بهر اسمی که خوانی
ز دل پرسی مکان را وضع با اینجوابست اینکه لایبقی ز مانین
وگر از لا مکان بنهی بنا رابگوید نوبت طال بقا را
دل اندر لا مکان خویش برجاستمکان در خورد جسم بی سر و پاست
تناهی ثابتستی بهر ابعادکه ابعادست از ترکیب اضداد
ازین ابعاد و این اضداد دل رستز سر تا پای در تجرید پیوست
نهایت کرد بعد خود بهانهگرفت از قرب این دریا کرانه
بود دریای بی پایاب و ساحلدل صاحبقران و جان کامل
دل صاحبدلست آن سوی تحدیدکه دارد در سویدا سر توحید
بگردون گر گشاید بار خود دلببندد آفتاب روز محمل
نباشد اعظمی از عرش داوربجز دل زین عظم الله اکبر
هزاران بار از عرش علا بیشدل صاحبدلست ایمرد درویش
بود گر عرش پر تعداد انجمببیدای دل عارف شود گم
گر افتد عرش بیش از حد انفاسبکنج دل نخواهد کرد احساس
که باشد دل بوسع الله موصوفباین وسعت نباشد عرش معروف
دل عارف بود وسعتگه دوستنهایت کی پذیرد منزل اوست