بخش ۱۸ - جواب
تو ساقی ای کفت مجلای انواربما ده ساغری از باده سرشار
ادر کاسا و ناولها باسمیو اسم قد تجلی فی طلسمی
هوالله الذی لا شک فیهیفر المرء فیه من آخیه
بنور باده کن ما را هدایتبسمت ذات بیحد و نهایت
منم آن تیهوی وامانده از کارکه باشد باز دولت را خریدار
چو باز آمد نماند فر تیهوبریزد جمله بال و پر تیهو
منم آن پشه کم زور لاغرکه دارد کشمکش با باد صرصر
چو باد آمد نماند پشه بر جایتجلی شد نپاید کوه بر جای
من آن صیدم که بگریزد ز شمشیردرین هامون و گردد از پی شیر
چو بیند صید لاغر شیر ناهاردهد دندان ز مغز صید آهار
ظلومم یا جهولم هر چه هستمنظر باز و حریف و می پرستم
طلبکار شراب فرق سوزمکمون جمع را سر بروزم
نه در فرقم نه در جمعم کجایمبجمع الجمع این دولتسرایم
مر امن دانی و من رسته از خویشمن از خود رسته سلطانم تو درویش
مر امن خوانی و من نیستم منکه من برخاستم بنشست ذوالمن
تو پنداری که من آن یار یارمکه با اغیار در بوس و کنارم
بذات آنکه جز او نیست هستیکه گر جز او بینم می پرستی
خم و خمخانه و جام و می و مستبود او هر چه بود و باشد و هست
چو اهریمن مشو موقوف غایتکه نبود علم یزدان را نهایت
ممان موقوف اطوار و مراحلبهر طورست باید گشت واصل
پس از این وصل دور اتصالستکه حقست این نه آن دور محالست
بدور اتصال ار مرد پایدهزاران سال هر ساعت فزاید