شمارهٔ ۹۵
آن را که هوای رخ خوب تو تولاستکفر است ورا مذهب و اسلام تبراست
با آن که مرا دیدهٔ امید به بالاستچشمم به امید رخ زیبای تو بیناست
بی خواهش ما هر چه رسد از تو حلال استدر مذهب ما آن حرام است تمناست
هر گرد و غباری که به دل بود ز هجرتاز باغ وصال تو نسیم آمد و برخاست
چشم همه آن سو همه را چشم بدان رونازم به بت خویش که در عین تماشاست
در باغ جهان قامت سرو ارچه لطیف استنازم به قد یار که در لطف، دوبالاست
از بحر شنیدم که به امواج همی گفتهر کس که به ما رو کند از ماست که بر ماست
آن روز که جنان ازل طرح چمن بستاز گل رخ و از سرو سهی قد تو می خواست
هر دم به بتی تازه کند رسم محبتتا غیر نداند که خدا یار سعیداست