گنج

شمارهٔ ۷۸

هر آن دلی که به زلف بتی گرفتار استز دام جستهٔ تسبیح و قید زنار است
چرا به سر نزند لاله را که آن داغیمیان سوختگان عاشق وفادار است
جهان به خانهٔ تاریک و تنگ می ماندکه هر طرف بروی پیش روی دیوار است
اگر چه خاتم دل ها به نام اوست چه سود؟که چون نگین سلیمان به دست اغیار است
چرا تو سر مرا فاش می کنی ای شیخ؟مگر تو بندهٔ آن نیستی که ستار است؟
فدای او نکنم روح را که چیزی نیستوگرنه دادن جان پیش من نه دشوار است
هوای داغ سعیدا به سر از آن دارمکه لاله بر سر شوریده زیب دستار است