گنج

شمارهٔ ۶۷

روی تو چو از پیش نظر پرده برانداختآتشکدهٔ مهر به دور قمر انداخت
بی روی تو هر قطرهٔ اشکی که برون شداز دل همه را دیدهٔ من از نظر انداخت
در عین سخن خندهٔ آن لب نه ز عقل استاز مستی بسیار نمک در شکر انداخت
از عاشق بیچاره چه خواهند که بلبلیک مشت پری داشت در این رهگذر انداخت
هر حلقه که کوتاه شد از دام کمندیواکرد از آن زلف و گره در کمر انداخت
طبع تو اگر کان نمک نیست سعیداپس شور چرا شعر تو در بحر و بر انداخت؟