شمارهٔ ۶۴
تو جان و من به جانت گشته طالبتو نور دیده و از دیده غایب
چنان قانون شرعت زد بر آهنگکه از می شد لب پیمانه تایب
جهان بس خورده با هم فرق نتوانکه در این دوران غرایب از عجایب
ز دست خویش در آتش فتادیکه در معنی اقارب شد عقارب
مکن در کار او عیبی که پیداستسعیدا چون قلم در دست کاتب