گنج

شمارهٔ ۵۷۵

ای که در تدبیر دنیای دنی بس مایلیحق زیادت رفته و مشغول فکر باطلی
در ره کج می روی چون مار با صد پیچ و تابدر طریق راستی ای کهل کاهل، کاهلی
نقش می بینی ز دنیا بی خبر از باطنشمی دوی این ما را در پی، چو طفل از جاهلی
از شمار نقره و زر می شود دستت سیاهتا چه خواهد کرد مهرش چون کند جا در دلی
می کشی چون سرو قد مغرور می گردی به خودلیک واقف نیستی از آن که بس بی حاصلی
نقش بر دیوارهٔ دل بسته ای صد آرزودر پی هر آرزو داری خیالی باطلی
حب درویشان که مفتاح سرای جنت استداده ای از دست، در فکر سرا و منزلی
هر چه هستی با خدای خویشتن مشغول باشز این دو صورت نیست بیرون ناقصی یا کاملی
مشکلت آسان نمی گردد سعیدا هیچ گاهتا تو در تدبیر آسان گشتن این مشکلی