شمارهٔ ۵۶۸
تو تا به کی دل و جان در امان نگه داریز تیر حادثه تا کی نشان نگه داری
لب از حلاوت آن وانمی شود دیگراگر تو قند سخن در دهان نگه داری
خیال غیر به دل می کنی چه شرم است اینکه در میان حرم با بتان نگه داری
چه غنچه های معانی به دل شکفته نگرددبه شرط آن که چو سوسن زبان نگه داری
امانتی است محبت خدا سپرده تو راخیانتی نکنی به ز جان نگه داری
اگرچه ابلق نفس تو سرکش افتاده استولی به جادهٔ خواهش عنان نگه داری
تو آن زمان ز کریمان روزگار شویکه سود خویش دهی و زیان نگه داری
تو را به حضرت او بازگشت خواهد بودنیاز و عجز و الم ارمغان نگه داری
یقین شوی تو هم آغوش او که خمیازهبه آرزو نکشی چون گمان نگه داری
به یادگار قیامت نشان درد محبتاگر به دل نتوانی به جان نگه داری
از آنچه غیر رضای تو در جهان باشدمرا به حق رضایت از آن نگه داری
رسد تو را به دل اسرارهای غیب سعیداکه راز خویشتن از ترجمان نگه داری