شمارهٔ ۵۶۰
عهد با بالابلندی بسته ایدل به شوخی خودپسندی بسته ای
کرده ای زین ابلقت را چون فلکآفتابی بر سمندی بسته ای
تنگ شکر را گشودی از لبتبر سر هر حرف، قندی بسته ای
وانمودی خویش را بیچون به خلقخلق را با چون و چندی بسته ای
کرده ای جا خال را در خاطرمدر دل آتش سپندی بسته ای
نوش داروها در آن لب هست و لباز برای دردمندی بسته ای
کرده ای جا در خم ابروی یارخانه بر طاق بلندی بسته ای
داد از زلف فلک پیمای توعالمی را در کمندی بسته ای
اوحدی خوش گفته ای بر روی یار«بر گل از عنبر کمندی بسته ای»
ای سعیدا عمر می خواهی و دلبر دم اسب دوندی بسته ای