گنج

شمارهٔ ۵۵۸

قافیه: ابی۷ بیت
ابروی تو را تا قلم صنع کشیدهحیرت ز مه نو سر انگشت گزیده
خطی که نمایان شده بر گرد رخ اوصادق نفسی سورهٔ اخلاص دمیده
جان طرفه همایی است که بازش نتوان دیداین باز ز هر شاخ درختی که پریده
راهی است ره عشق که چون ما و تو بسیارتا بوده نفس رفته به جایی نرسیده
بیکاری ما به ز همه کار جهان استچون عاقبت کار که دیدیم که دیده؟
هرگز نبریدی ز گنه رشتهٔ کردارناف تو مگر دایه به این کار بریده؟
دل فکر گنه دارد و لب توبه سعیداکس مثل تو بی عار ندیده نشنیده