گنج

شمارهٔ ۵۴۳

چه هشیار است در انداز چشم می پرست اوکه هرگز یک دلی بیرون نمی آید ز [شست] او
هزاران حلقه باید در خم زلف پریرویانکه تا یک دل تواند صید کردن چشم مست او
دلم را گوی بازی کرده اید و راضیم از جانولیکن باخبر ای ماهرویان از شکست او
چه گویم از خم زلف و قد موزون دلجویشکه هرگز کی توان کردن به عمری شرح بست او
یقین معذور خواهد بود از تکلیف در عالمکه تا محشر نمی آید به خود مست الست او
از آن جان را خوش آید ناوک مژگان که هر ساعتدل ما را خطا تا گردن و تا پر نشست او
سعیدا مهر مهرویی به دل دارد که از خجلتید بیضا دگر بیرون نمی آید ز دست او