گنج

شمارهٔ ۵۲۹

خلقش کند عمارت مهمانسرای حسنآن نوخطی که ریخته باشد بنای حسن
گر فتنه های حسن تو خوابد عجیب نیستفرش خوشی است سبزهٔ خط زیر پای حسن
هر دم به ناز بالش دل تکیه می کندآن سرو قامت چمن دلگشای حسن
پرواز از نشیمن ابرو نمی کندشد حلقه های زلف تو دام همای حسن
خوبان ز غیر، منت چیزی نمی کشنداز برگ گل نسیم کند بوریای حسن
چندین هزار جامهٔ جان را به تن دریدتا دوخت آسمان به قد او قبای حسن
هر عضو او به عضو دگر ناز می کندخوش بی نیاز بوده ز سر تا به پای حسن
در حسن، ما حقیقت کونین دیده ایمبیهوده کی کشیم سعیدا جفای حسن؟