شمارهٔ ۵۲۰
چگونه کس کند آرام در سرای جهانکه کرده اند به آب و هوا بنای جهان
چو ناله ای که مریضی کند به حالت نزعبه گوش هوش چنان می رسد صدای جهان
کبود گشته فلک بسکه پشت پا زده اندگذشتگان ره عشق بر قفای جهان
چو گندمیم در این آسیا فتاده به رقصوگرنه جای طرب نیست تنگنای جهان
چسان کند ز جهان دل به وقت جان کندنهر آن که بسته دل خود به نقش های جهان
ز بسکه فوت شد اوقات ما در آن ماتمکبود کرده به بر آسمان، قبای جهان
ز طبع ارض کدورت چسان رود که زمینفتاده است غباری ز گرد پای جهان
نشسته روز و شبم با خدای خود مشغولیکی است گرچه خدای من من و خدای جهان
مناسبت به تو بس این قدر سعیدا راکه پادشاه جهانی تو او گدای جهان